گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۳

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو عشق کوس سکون از گران عیاری زد

قرار خیمه با صحرای بی‌قراری زد

دو روز ماند عیار حضور قلب درست

ز اصل سکه چو برنقد کامکاری زد

خوش آن نگار که چون کار و بار حسن آراست

حجاب در نظرش دم ز پرده داری زد

نخست بر سر من تاخت هر شکار انداز

که بر سمند جفا طبل جان شکاری زد

به دست مرحمتش کار مرهم آسان است

کسی که بر دل من این خدنگ کاری زد

نرفت ناقه لیلی به خود سوی مجنون

کز آن طرف کشش دست در عماری زد

نبرد بار به منزل چو محتشم ز جفا

کسی که پیش رخت لاف پرده‌داری زد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام