گنجور

شمارهٔ ۹۵۲

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد

حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد

مشو مقیم در آبادی خراب جهان

چو کس مقیم نماند در این خراب آباد

مبین که ملک فرو بست شمع دولت را

بسی چراغ سلیمان که کشته گشت ز باد

مپر ز باد غرور ار بلندییی داری

که خس بلند شد از باد، لیک باز افتاد

چو هست بنده خلق آدمی ز بهر طمع

خوشا کسی که ازین بندگی بود آزاد

چنان بزی که نمیری، اگر توانی زیست

چو هر که هست به عالم برای مردن زاد

از آن خویش مدان، خسروا، که عاریت است

متاع عمر که دادند، باز خواهی داد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام