گنجور

شمارهٔ ۸۹۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشد

قسم به جان و سر من که خاک پای تو باشد

اگر به تربتم آیی هزار سال پس از من

شکفته بر سر خاکم گل وفای تو باشد

غم تو خاک وجودم به باد داد و نخواهم

غبار خاطر گردی که در هوای تو باشد

غریب نیست که بیگانه گردد از همه عالم

هر آن غریب که در شهر آشنای تو باشد

زهی جماعت کوته نظر که سرو سهی را

گمان برند که چون قد دلربای تو باشد

چگونه بر تو نترسم که هر طرف که در آیی

هزار دیده خونریز در قفای تو باشد

بشوی دست ز خسرو، اگر نه پیش تو آید

که هر قدم که زند دوست خونبهای تو باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام