گنجور

شمارهٔ ۸۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را

آخر به پرسشی هم جاییست مردمی را

غمزه زنان چنین هم بی رحم وار مگذر

دانی که هست آخر جانی هر آدمی را

آن دم که من به یادت میرم به گوشه غم

روح اللهم نباید از بهر همدمی را

از جان خویشتن هم رازت نهفته دارم

زیرا که می نشاید بیگانه محرمی را

از شاخ عیش ما را برگی نماند برجا

گویی خزان در آمد گلزار خرمی را

با هر غمی که آید راضی شو، ای دل، آن را

ما را نیافریدند از بهر بی غمی را

زان ره که تو گذشتی چون سرو خوش خرامان

خسرو به یاد پایت می بوسد آن زمی را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام