گنجور

شمارهٔ ۵۷۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر زلف تو یاری را نشاید

که دشمن دوست داری را نشاید

اگر چه زلفت آرد تاب بازی

ولی باد بهاری را نشاید

دلا، خود را به چشم او مده، زانک

مقام استواری را نشاید

حریفش بوده ام شب مگری، ای چشم

که این شربت خماری را نشاید

به جان کندن رها کن نیم کشته

که این تن زخم کاری را نشاید

خرابم کرد چشمت، راست گفتند

که ترک مست یاری را نشاید

مران از در که خسرو بنده تست

عزیزش کن که خواری را نشاید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام