گنجور

شمارهٔ ۵۰۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای زلف تو دام دل دانا و خردمند

دشوار جهد دل که در افتاد درین بند

اندر دل من بود نهالی ز صبوری

بادی بوزید از تو و از بیخ برافگند

بودیم خردمند، که زد عشق تو بر ما

دیوانگی آورد و نماندیم خردمند

شیرینست دروغ تو، ز هم ارچه زنی لاغ

حلوا نتوان خورد ازینسان که تو سوگند

ای باد، بجنبان سر آن زلف و ببخشای

بر حال پریشان پریشان شده ای چند

در آرزوی یک سخن تلخ بمردم

روزی نشد از دولت آن لعل شکر خند

اصحاب هوس چاشنی عشق، چه دانند؟

لذت ندهد تشنه می را شکر و قند

بگذار که بیرون رود از پرده دل راز

کاین پرده نمانده ست کنون قابل پیوند

هرگز نرود نقش رخت از دل خسرو

زان گونه که از ران سگان داغ خداوند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام