گنجور

شمارهٔ ۴۴۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیرد

مبادا گرد غیری دامن آن نازنین گیرد

ز تیر غمزه اش خود را نگه داری، چو آن کافر

کمان را زه کند، ز ابرو ره مردان دین گیرد

ازان افسانه های خوش که دل می گوید از عشقش

من بدبخت را ترسم که روز واپسین گیرد

چو بر مالی به خونم آستین، جانا، که من باری

ز خون خویش بیزارم، ترا گر آستین گیرد

نشاندی فتنه را در گوشه چشم، آنگهت گفتم

که عالم کفر و گمراهی ازان گوشه نشین گیرد

چو نیکو نیست چشم مست را اغرا به خون من

مرا خود کشته گیر، اما نباید کو یمین گیرد

چه باشد حال من جایی که همسایه شود بیهش

چو آیی مست و خانه بوی ورد و یاسمین گیرد

چو در تاباک جانم دید، شب، گفتا مکن مسکین

چه شیرین جان کند، چون پاش اندر انگبین گیرد

میا در پیش چشم کس سپند روی تو خسرو!

روا داری که آتش در من اندوهگین گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام