گنجور

شمارهٔ ۱۹۹۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خیالی کرده ام وین از خیال خود نمی دانی

ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی دانی

نهادی سنبله بر مشتری و می کشی خلقی

منت آگه کنم گر تو وبال خود نمی دانی

ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه

صف موران مسکین پایمال خود نمی دانی

مه دو هفته می خوانی رخ خود را و من چون مه

همی کاهم که در خوبی کمال خود نمی دانی

مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه می میرند

تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمی دانی

دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر

اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمی دانی

بخواهد رفت ناگه جان . . . خود درین خسرو

که حالی در چنین نظاره حال خود نمی دانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام