گنجور

شمارهٔ ۱۹۸۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر حقیقت نشدت واقعه جانی من

زلف را پرس که از کیست پریشانی من

پیش نه آینه آشوب جهانی بنگر

تا بدانی صنما موجب حیرانی من

غمزه هایت به فسون در دل من در رفته

تا به تاراج ببردند مسلمانی من

دوش در چاه زنخدان تو افتاد دلم

خبری داری از آن یوسف زندانی من

شد زمستانی ز دم سرد من آفاقی بخش

میوه ای از چمن وصل زمستانی من

گر میسر شودم چون تو پری رخساری

بشود روی زمین ملک سلیمانی من

برنگیرم ز خط حکم تو پیشانی خویش

که خداوند به بسته ست به پیشانی من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام