گنجور

شمارهٔ ۱۹۱۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فسون چشمش ار خوابم نبستی

چرا چشمم چنین در خون نشستی؟

وگر بودی به چشمش مردمی هیچ

بدینسان در به روی من نبستی

ور از خوبان به آسانی شدی دل

ز آه عاشقان آتش بخستی

خوش آن وقتی که گاهی از سر ناز

بدیدی سوی ما و برشکستی

ببازم جان که دل خود بیش از آن برد

مقامر پخته ای من خام دستی

مؤذن چند خوانی در نمازم

چه می خواهی ز چون من بت پرستی

بتا، گر گویمت بوسی ز لب ده

مگیر این بیهده گویی ز پستی

ز تو یک غمزه، وز عشاق شهری

ز تو یک تیر، وز عشاق شستی

رخت را کاش خسرو سیر دیدی

که مردی و ز نادیدن برستی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام