گنجور

شمارهٔ ۱۷۷۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فریاد کاندر شهر ما خون می کند عیاره ای

شوخی کشی غارتگری مردم کشی خونخواره ای

او می رود جولان زنان بر پشت زین وز هر طرف

نظارگی در روی او حیران و خوش نظاره ای

من چون توانم دیدنش آخر به چشم مردمان

کز چشم خود در غیرتم بر آنچنان رخساره ای

دارد لب شیرین او کاری ز دندان کسی

کان هست جان پاره ام یا هست از جان پاره ای

امشب خیال از صبر من می کرد پرسش گونه ای

گفتم «چه پرسی حال او، سرگشته آواره ای »

از چیست، ای شاخ جوان، بر ما فروناید سرت؟

آخر چه کم گردد ز تو، گر برخورد بیچاره ای

در دیده خسرو نگر ز اشک و خیال روی تو

ماهیت در هر گوشه ای بر هر مژه سیاره ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام