گنجور

شمارهٔ ۱۷۷۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ای

جان خاک راه قاصدی کآرد ز جانان نامه ای

چون کافرانم کشت غم، چون هندوانم سوخت هجر

یارب، چه بودی کامدی زان نامسلمان نامه ای

بیم است، جانان، کز غمت از پرده بیرون اوفتم

تا راز من پنهان بود، بفرست پنهان نامه ای

بر دل نهم آن نامه را چون کاغذی بر ریش تو

بر ریش دل مرهم کنم ناچار زینسان نامه ای

خودگیر کآید نامه ای زو بر من شوریده سر

خواندن نیارم، چون کنم زین چشم گریان نامه ای

تیر آورد نامه بسی، بفرست بر جانم ز تن

تا مونس گورم شود بفرست یاران نامه ای

دارم به دل سودا بسی پیچیده بر هم تو به تو

بهر دل از تیغ مژه بشکاف و بر خوان نامه ای

ای دیده، خوناب جگر بر نوک مژگان بر همه

پس از زبان کالبد بنویس بر جان نامه ای

خسرو، در این سوز نهان بیهوده سودا می پزی

درویش را آن بخت کوکآید ز سلطان نامه ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام