گنجور

شمارهٔ ۱۷۴۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای از گل تو ما را در دیده خار مانده

وز نوک غمزه تو جانم فگار مانده

تا نقش تو زمانه در پیرهن کشیده

در کارگاه گردون مه نیم کار مانده

تا بو که چون تو ماهی بینم به طالع خود

هر ب به گریه چشمم اندر شمار مانده

بس دل که هست هر دم از ناردان لعلت

در پرده قطره قطره همچون انار مانده

تو رفتی و دل من دنبال کرده چشمت

مگذار دوستان را دل پر غبار مانده

بی تو درون جانم زارست، چون کنم من

بیرون چو می نیاید، این جان زار مانده

رحمی کز انتظارت دو چشم چار کردم

وز گریه هست صد جو در هر چهار مانده

دستم بگیر، یارا، یاری بکن که هستم

در محنت جدایی دستی ز کار مانده

تن موی گشت، گه گه زان می کنم عزیزش

کز زلف تست ما را این یادگار مانده

عمرم که رفت بی تو اندر حساب ناید

وامی ست بهر خسرو بر روزگار مانده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام