گنجور

شمارهٔ ۱۵۷۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل می بری و در خم مو می کنی، مکن

آزردن دل همه خو می کنی، مکن

تو جور می کنی و من از دیده می کشم

این شیوه گر چه نیک نکو می کنی، مکن

خلقی ز بوی تو همه دیوانه گشت و مست

باری تو گل ز بهر چه بو می کنی، مکن

گاهم زنخ نمایی و گه زلف می کشی

بی رشته ام به چاه فرو می کنی، مکن

لرزانست بر تو جان من از آه بیدلان

گه گه که گشت بر لب جو می کنی، مکن

خون می کنی دل من و بندی به زلف خویش

خود می کنی و بر سر او می کنی، مکن

جای دگر مده دل گم گشته را نشان

آواره ام چه سوی به سو می کنی، مکن

گفتی که خسروا، چه کنم کت بود خلاص؟

آن شانه را که در خم مو می کنی، مکن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام