گنجور

شمارهٔ ۱۴۸۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم

چه غمت دارد بگذار که رسوا باشم

در فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟

بخت آن کو که من اندر ته آن پا باشم؟

شب ندانم ز پی دیدن او چون گذرد

بس که تا روز در اندیشه فردا باشم

ای خوش آن دم که برانی به گلویم شمشیر

من در آن فرصت سویت به تماشا باشم

تا به جز من نخورد کس غم تو بیشتری

از پی خوردن غمهای تو تنها باشم

رشکم آید که سگان بر سر کویت گردند

گر بفرمایی من نیز همانجا باشم

وعده ای خواهم و در بند وفا نیز نیم

غرض آن است که باری به تقاضا باشم

از سرم در گذران خواب خوشت خوش بادا

عاشقم من همه شب در غم و سودا باشم

حجت بندگی من خط یار است، از آنک

خسروم، من که غلام خط زیبا باشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام