گنجور

شمارهٔ ۱۴۳۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟

چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟

رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببند

چو عاشقم من مسکین به روی او، چه کنم؟

شدم اسیر سمند و خلاص می جویم

ولیک می کشدم دل به سوی او، چه کنم؟

به جوی اوست کنون آب و من چنین تشنه

ولی ز خون من است آب جوی او، چه کنم؟

روم به باغ بدین بو که خوش شود دل تنگ

به هیچ باغ نیابم چو موی او، چه کنم؟

چه جای آنست که گویندم «آبروی مریز»

بسوخته ست مرا آرزوی او، چه کنم؟

فتادگی خودش عرضه می دهم از پی

فتاده چند براین خاک کوی او، چه کنم؟

چو شیر خورد همه خون خسرو آن بدخو

ز شیرخوارگی این است خوی او، چه کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام