گنجور

شمارهٔ ۱۲۴۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم

شفا از چشم تو خواهم، عجب بیماریی دارم

همه شب می گزم انگشت حسرت را به دندان من

همین است ار ز شاخ عمر بر خورداریی دارم

الا، ای ساقی فارغ دلان، می هم بدیشان ده

که من با روزگار خویشتن خونخواریی دارم

برو، ای بخت خواب آلود، از پهلوی بیداران

که تو شب کوریی داری و من شب کاریی دارم

جگر بریان و ناله مطرب و می گریه تلخم

بیا مهمان من، جانا که شب بیداریی دارم

به یاد رویت از یاد تو خالی نیستم یک دم

ز تشویش غمت گر چه فرامش کاریی دارم

چو خاک در شدم در زیر پای خود، عزیزم کن

بدان عزت که پیش آستانت خواریی دارم

مرا گویی که دور از چون منی چون زنده می مانی؟

خیالت را بقا بادا که از وی یاریی دارم

به چشمت می کند خسرو، حق آن گر نمی دانی

دروغی هم نمی گویی که مردم ساریی دارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام