گنجور

شمارهٔ ۱۰۳۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن مست ناز جان جهان که می رود

وان گل به دست سرو روان که می رود

بنگر که با دلی که کشانی همی برد

تا بهر خاطر نگران که می رود

زین سوی منگرید که کشته از آن کیست؟

زان سو نگه کنید که جان که می رود

جانا، دلم مبین که چو چاوش در فغانست

این بین که در رکاب و عنان که می رود

دی جان همی سپردم و او بود بر سرم

امروز یاد تاج سران که می رود

از خواب جسته ای که مرا بوسه زد کسی

باری نه جایز است گمان که می رود

دور از دهان من لب تست آنک شکر است

بنگر که این شکر به دهان که می رود

گفتی که بنده شو، بکنم من هزار شکر

دانم که این سخن به زبان که می رود

گفتی که من جفا نکنم، گر نمی کنی

هر روز پیش شاه فغان که می رود

خسرو که می کشد ز تو دامن، به حیرتم

کز بهر زیستن به امان که می رود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام