گنجور

رباعی شمارهٔ ۶۱

 
خیام
خیام » رباعیات
 

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد نوشته:

با احترام به دوستان فکر میکنم(نظر کاملا شخصی) این شعر متعلق به خیام نیست چون با اصول عقاید او در تضاد است

Majid نوشته:

Ba nazare Mahammd movafegham

ایمان نوشته:

کاملا مشخصه که از خیام نیست و بیشتر به نظر می یاد که جوابی به اندیشه های خیام باشه

مصرع اول من رو یاد شعار مشهور بر سر ورودی اردوگاه کار اجباری آشویتس انداخت:
“Arbeit macht frei” یعنی “کار انسان را آزاده می کند”
اما ایشون نمی دونست که: از رنج کشیدن آدمی «خر» گردد!!!!

امیر نوشته:

به نظر من هم از برای خیام نیست .

آقای ایمان، نوشته است ح نه خ .

بابک نوشته:

نظر دوستانی که می فرمایند این شعر از خیام نیست به واقعیّت نزدیک است.کافی است شعرهای خیّام را خوانده باشی تا بفهمی این سخن خیام نیست.

روفیا نوشته:

این دو بیت تم اصلی کتاب انسان در جستجوی معنا نوشته ویکتور فرانکل است،
او در این کتاب که شرح رنج های اردوگاه های کار اجباری است میگوید اگر زندگی شامل رنج کشیدن است پس باید ضرورتا معنایی در رنج کشیدن باشد،
چون زندگی بی معنا نیست،
این معنا در جای جای ادبیات ما نیز به چشم می خورد،
مرد به زندان شرف آرد به دست
یوسف از آن روی به زندان نشست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

دل تخم کاران بود رنج کش
چو خرمن برآید بخسبند خوش

چون نیک بنگری نظام آفرینش در کمال عدالت و توازن و تقارن طراحی شده است،
حتی درد ها و رنج های روزگار کارکردی بس ارزشمند دارند و سکوی پرتاب ما آدمیان به مراتب بالاتری از درک هستی اند.
و انسان بی درد دردش همان بی دردیست،
اگر درد را تجربه کرده باشید می دانید لحظه بعدی که بدون درد می گذرد راستی مانند تولدی دوباره و چشیدن حقیقی طعم زندگیست،
و لحظات متوالی بدون درد آدمی را کرخت و بی حس می کند،
این توالی روز و شب، زمستان و بهار، بیماری و سلامت، خواب و بیداری، درد و لذت و مرگ و زندگی همه از برای این هستند که ما به وجود یک نظام عادلانه ایمان بیاوریم پیش از آنکه بسیار دیر شود…

رهگذر نوشته:

روفیا خانوم
شما مدرکتون چیه که این همه حرف های تأمل بر انگیز می نویسید؟ البته به مدرک هم نیست. به تفکر و مطالعه است. روزی چند ساعت فکر می کنید دوست عزیز؟

روفیا نوشته:

رهگذر جان
بنده فیزیوتراپیست هستم.
و این امتیاز شماست که اهل اندیشه و تامل هستید.
من این ها را به تنهایی درنیافتم،
بلکه پس از اینکه آموختم چه کسانی قابل اعتماد نیستند یاد گرفتم چه کسی قابل اعتماد است و توانستم به وجود گرانبهایش اعتماد کنم. توانستم غلندوش بزرگی بایستم و قامت خود را به بالاتر از آنچه بود ارتقاء دهم.
عشق و اعتماد سرمایه های کم نظیری هستند،
نمی دانم نخست عشق در دلم شکل گرفت یا اعتماد!؟
به یاد دارم یک حس عاشقانه عام از کودکی در قلبم نسبت به هستی موج می زد،
دوست داشتم از من نیکی و شادی صادر شود،
به یاد دارم روزهای دراز تابستان را وقتی دخترکی بیش نبودم، پیرمردی زیر آفتاب سوزان با چرخ حلبی درب و داغانی برای جمع آوری زباله درب خانه ها را می زد،
هر بار که صدای ناسور چرخش را می شنیدم بیدرنگ به سوی آشپزخانه می دویدم و شربت آلبالوی گوارایی با یخ های رقصان درست می کردم و چهاردست و پا میدویدم تا شربت را به پیرمرد با لبان تفتیده برسانم.
همواره عشق چون شایق قدرتمندی مرا می کشانید تا چیزی تازه بیاموزم تا لبخند و شادی به همراهانم هدیه کنم و از درد شان بکاهم. سرانجام روزی عشق چهره خاص و بی نظیر خود را به من نشان داد و این عشق خاص چنان با اعتماد در هم آمیخته بود که من براستی نمیتوانم آن دو را از هم تفکیک کنم،
مخلص کلام،
روزی عشق دادم و روزی هزاران برابر آن را ستاندم،
و
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کار گاه هستی

روفیا نوشته:

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
من دارم به این میاندیشم که شاید همین الگوهای دایره ای حرکت در طبیعت پیشینیان ما را بر آن داشت تا به حیات پس از مرگ بیندیشند!
ای ز خوبی بهاران لب گزان
بنگر آن سردی و زردی خزان
روز دیدی طلعت خورشید خوب
مرگ او را یاد کن وقت غروب
بدر را دیدی برین خوش چار طاق
حسرتش را هم ببین اندر محاق
آنها به عینه می دیدند که پس از هر نقصان و تحلیلی، زندگی دوباره از سر گرفته میشود…
و تبدیل زمستان به بهار، ماه لاغر به بدر، شب به روز، تبدیل درد به دستاورد، نگرانی به آرامش و تبدیل حبس به آزادگی بارقه ای از امید به حیات مجدد در دلشان برافروخت!
آیا ممکن است که پس از مرگ و پریشانی اجزای حیات در ما دوباره این الگوی دایره وار از سر گرفته شود؟؟

روفیا نوشته:

یکی از حقایقی که بسیار ذهن خیام را به خود مشغول کرده بود همین پدیده recycling یا چرخش و بازیافت حاکم بر طبیعت بود،
او از تبدیل مردمک چشم نگاران به خاک زیر پای و دست های بر گردن نگاران به دسته کوزه بسیار یاد کرده است،
خوب،
خیلی طبیعی است اگر آدم ها با دیدن این recycling مواد و اجرام و پدیده ها و فصول و… که به گونه ای پاینده در حال تکرار است، با خود بیندیشند که چرا روح یا آگاهی یا consciousness درونشان از این قاعده مستثنی باشد!

ادب دوست نوشته:

روفیای عزیز،
این رباعی با هیچ چسبی به خیام نمی چسبد،/ همواره از خواندن نوشته هاتان آموخته ام ، اما بهتیر نیست در مانای ” ری سایکلینگ ” چرخش را حذف فرمایید؟
همینطورروح را از ” کونشسنس’ ؟
باز گردانی و بازیافت ، آگاهی و هشیاری ، موافقید؟
وصد البته خواهید بخشود.

روفیا نوشته:

ادب دوست جان
راستش من اصلا وارد این وادی که برخی در آن ادعا میکنند این غزل حافظانه نیست یا آن رباعی خیامانه نیست نمیشوم،
چون دانشم در این وادی در حد صفر است،
بعلاوه خیام و حافظ و اصولا هر انسانی چون خود ما می تواند در طول زندگی شصت هفتاد ساله خود بدلایل contingency ها و incontingency های تاریخ دچار تلاطم های روحی شود و سخن غیر قابل پیش بینی ای بر زبان راند،
در باره برگردان های مورد نظر حضرتعالی باید بگویم واژه باز گردانی را نکوتر از چرخش یافتم، لیک پدیده های روح، آگاهی و consciousness هنوز تعاریف روشنی ندارند و بزرگان درباره آنها به درک واحدی نرسیده اند، ما من باب مسامحه آنها را گاه و بیگاه به کار می بندیم!
دیگر اینکه من چه چیز را ببخشم؟!
زبان و منطق مشترک میان ما مایه دلگرمیست!

روفیا نوشته:

بازگردانی به جای چرخش!
بناگاه از خاطرم گذشت که recycling یا بازگردانی همان return است،
Cycle همان turn یا گردش است، recycle باز گردش و return باز گشت یا توبه است، بازیافت، بازگشت، توبه!
توبه یا بازگشت از چه؟
به چه؟
به یاد دارم شاعری از مغرب زمین سروده:
خدایا ما خود گناه خویشیم، به بودن، نه به کردن!
اینجا مفهوم توبه یا بازگشت یا بازیافت روشن می شود،
توبه از کسی یا چیزی بودن به کسی یا چیزی نبودن،
هستی ما خار گلستان وجود است
با رویت ای گل آفرین از خار توبه
و
من کسی در ناکسی دریافتم
پس کسی در ناکسی درباختم
و
آینه هستی چو باشد نیستی
نیستی بگزین گر ابله نیستی
و
محو می باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی خطر در آب ران
و
گندم از بالا به زیر خاک شد
بعد از آن او خوشه و چالاک شد
و
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدابینی از خویشتن بین مخواه
و
….

ادب دوست نوشته:

مختارید سرکا بانو روفیا،
بازگردانی ، چرخش ، بازیافت و آنچه شاعران سروده اند در شرق و غرب ، تا برسیم به توبه!!
من آما :
ترک عشقبازی و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
و هم معقول را با محال سودا.

کانال رسمی گنجور در تلگرام