گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۶

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

وهم بسی رفت و مکانش ندید

فکر بسی گشت و نشانش ندید

هرکه در افتاد بمیدان او

غرقهٔ خون گشت و سنانش ندید

دیدهٔ نرگس بچمن عرعری

همچو سهی سرو روانش ندید

وانکه سپر شد بر پیکان او

کشته شد و تیر و کمانش ندید

موی چو شد گرد میانش کمر

جز کمر از موی میانش ندید

گر چه ز تنگی دهنش هیچ نیست

هیچ ندید آنکه دهانش ندید

عقل چو در حسن رخش ره نیافت

چاره به جز ترک بیانش ندید

دل که بشد نعره زنان از پیش

کون ومکان گشت و مکانش ندید

این چه طریقست که خواجو در آن

عمر بسر برد و کرانش ندید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام