گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۸

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداخته

لعل تو سنگ سرزنش بر افتاب انداخته

مه با خیال روی تو، گم‌گشته اندر کوی تو

شب با جمال موی تو، مشکین حجاب انداخته

ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها

وی خستگان را خارها در جای خواب انداخته

ای کرده غارت منزلم آتش زده آب و گلم

زلف تو در حلق دلم مشکین طناب انداخته

زان نرگس جادو نسب جان مرا بگرفته تب

خواب مرا هم نیم شب بسته به آب انداخته

دل بر خسی بگماشتی کز خاک ره برداشتی

خاکی دلم بگذاشتی در خون ناب انداخته

چون چنگ خود نوحه‌کنان مانند دف بر رخ زنان

وز نای حلق افغان‌کنان بانگ رباب انداخته

ز آسیب دست دلبرش نیلی شده سیمین برش

سیارها نیلوفرش بر افتاب انداخته

ای خوش بتو ایام ما بر دفتر تو نام ما

مدح تو اندر کام ما ذوق شراب انداخته

خاقانی دل‌سوخته با جور توست آموخته

در دل عنا افروخته، جان در عذاب انداخته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام