گنجور

شمارهٔ ۵۶ - قصیده

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

لطف ملک العرش به من سایه برافکند

تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند

دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوف

جان گفت له الفضل که وارستم ازین بند

چون کار دلم ساخته شد ساختم از خود

شیرین مثلی بشنو و با عقل بپیوند

مردی به لب بحر محیط از حد مغرب

سر شانه همی کرد و یکی موی بیفگند

برخاست از آنجا و سفر کرد به مشرق

باد آمد و باران زد و جایش بپراکند

مرد از پی سی سال گذر کرد بر آنجای

برداشت همان موی و بخندید بر آن چند

حال تن خاقانی و اندیشهٔ ابخاز

این است و چنین به مثل مرد خردمند

ابخاز حد مغرب و درگاه ملک بحر

مسکین تن نالانش به مویی شده مانند

آخر به کف آمد تن نالانش دگربار

گر خصم بر این نادره می‌خندد گو خند

اکنون من و این نی که سر ناخن حور است

کان نی که بن ناخن من داشت جهان کند

اینک دهنم بر صفت گنبدهٔ گل

این گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند

خرسند نگردد به همه ملک ری اکنون

آن دل که همی بود به خرسند خرسند

خاقانی و خاقاتن و کنار کر و تفلیس

جیحون شده آب کر و تفلیس سمرقند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام