گنجور

بخش ۱۱ - خردنامهٔ فیثاغورس

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری
 

چنین است در سفرهای قدیم

ز فیثاغرس آن الهی حکیم

که چون قفل درج سخن باز کرد

جهان را گهرریز ازین راز کرد

که: «ای چون صدف جمله تن گشته گوش!

گشا یک نفس گوش حکمت‌نیوش!

چو گشتی شناسای یزدان پاک،

کسی گر نبشناسدت ز آن چه باک؟

نگهدار خود را ز هر کار زشت!

که نید ز پاکان نیکوسرشت

اگر لب گشایی، به حکمت گشای!

مشو همچو بی‌حکمتان ژاژخای!

چو بندد شب تیره مشکین‌نقاب

از آن پیش کافتی ز پا مست خواب،

زمانی چراغ خرد برفروز!

ببین در فروغش عمل‌های روز!

که روز تو در نیک و بد چون گذشت

در اشغال روح و جسد چون گذشت

کجا گامت از استقامت فتاد

ز سر حد راه سلامت فتاد

تلافی کن آن را به عجز و نیاز!

به آمرزش از ایزد کارساز

چو باشد دو صد حاجت‌ات با خدای،

بر ارباب حاجت مزن پشت پای!

درین پر دغا گنبد نیلگون

چو خواهی کسی را کنی آزمون،

مشو غرهٔ حسن گفتار او!

نظر کن که چون است کردار او!

بسا کس که گفتار او دلکش است

ولی فعل و خوی‌اش همه ناخوش است

مکن بیش دندان بر آن طعمه تیز!

که ناخورده یک لقمه، گویند: خیز!»

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام