گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۹

 
ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی » غزلیات
 

نگار من که میان بسته ام به خدمت او

هزار شکر که مستظهرم بهمَّت او

اگر چه در قدمش همچو سایه بی قدرم

ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او

لبش به دور ازل جرعه ای به ما بخشد

نمی رود ز مذاقم هنوز لذت او

اگر چه در لبش آب حیات موجود است

بسوخت سینه من زآتش محبت او

بدین قدم نتوانم که راه او پویم

بدین زبان نتوانم شمرد نعمت او

کدام سر که توانم فکند در پایش

کدام دیده که بینا شود به طلعت او

حواله گر بسوی کعبه گر خرابات ست

تو دم مزن که برون نیست از مشیَّت او

مراد گوشه نشینان نعیم حور و قصور

مراد ما همه او هرکسی و نیّت او

ز یمن موکبش ابن حسام زنده شود

گر اتّفاق گذر افتدش بتربت او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منابع ابن‌حسام | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام