گنجور

قصیدهٔ ۹

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید
 

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند

زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند

صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟

آیینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ

بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر! به کنج قفس بساز

اکنون که از برای تو بال و پری نماند

ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی

زین خشکسال حادثه برگ تری نماند

برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت

کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات

غیر از طریق دام، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن

طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند

هر در که باز بود، سپهر از جفا ببست

بهر پناه مردم مسکین دری نماند

آداب ملک‌داری و آیین معدلت

بر باد رفت و ز آن همه جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش، که مردانگی فسرد

با جاهلان بساز، که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست

در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازه دولتان دنی، خواجه‌ای نخاست

وز خانواده‌های کهن مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند

دیگر به هیچ مرتبه جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ

ای شیر! تشنه میر، که آبشخوری نماند

جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ

دیگر به شهر و دهکده، سیم و زری نماند

یاران! قسم به ساغر می، کاندر این بساط

پر ناشده ز خون جگر ساغری نماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام