گنجور

الحکایة و التمثیل

 
عطار
عطار » مصیبت نامه » بخش نهم
 

آن یکی قلاب را بگرفت شاه

خواست تادستش ببرد پیش راه

قلب زن مرد مرقع پوش بود

از حقیقت ذرهٔ باهوش بود

گفت با خانه بریدم این زمان

تا نهم مالی که دارم در میان

چون بسوی خانه بردندش فراز

او مرقع برکشید و گشت باز

برهنه استاد پیش شهریار

گفت اکنون کار باید کرد کار

زانکه این قلاب را از هرچه هست

ماحضر قلبیست این ساعت بدست

شاه گفتش از چه میگفتی دروغ

گفت تا در دین نباشم بی فروغ

عیب خود پوشیدم از بیم هلاک

در لباس خاص بی عیبان پاک

از چنین عیبی چو در روی آمدم

زان لباس پاک یکسوی آمدم

تا نه بیند کس مرقع در برم

اهل دل را بدنگوید بر سرم

گر شدم بد نام در پیش سپاه

جانب آن قوم میدارم نگاه

زانکه بد نامی ایشان خواستن

کفرم آید کفر نتوان خواستن

شاه را از راستی آن جوان

وقت خوش شد عفو کردش آن زمان

چند خواهی بود مرد ناتمام

نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام

چون قلم شو عشق را بسته میان

پس بسر عشق بگشاده زفان

زانکه گر نبود ترا با عشق کار

تو خری باشی بمعنی بی فسار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام