گنجور

باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق

 
عطار
عطار » مختارنامه » باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
 

شماره ۱: خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی

شماره ۲: در عشق اگر جان بدهی جان اینست

شماره ۳: کم گوی که ترک حرف میباید کرد

شماره ۴: عاشق ز همه کار جهان فرد بود

شماره ۵: بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن

شماره ۶: برقی که ز سوی دوست ناگه برود

شماره ۷: کو جان که به چاره چارۀ جان کنمش

شماره ۸: دل را چو به دردِ عشق افسون کردم

شماره ۹: دل چون دل من غم زده نتواند بود

شماره ۱۰: چندان که به جهد اسب جان میرانم

شماره ۱۱: بیم است که نُه پردۀ گردون سحری

شماره ۱۲: کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم

شماره ۱۳: در عشق، خلاصۀ جنون از من خواه

شماره ۱۴: گر مرد رهی همدم و همدردم باش

شماره ۱۵: ای قوم! اگر همدم این مسکینید

شماره ۱۶: اندیشۀ عالمی مرا افتادست

شماره ۱۷: هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند

شماره ۱۸: برخاست دلم چنانکه در غم بنشست

شماره ۱۹: گر مملکت درد مسلم بکنم

شماره ۲۰: در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست

شماره ۲۱: دردی که مرا در دل بی درمان است

شماره ۲۲: چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم

شماره ۲۳: ره نیست بدان دانه کِشتند مرا

شماره ۲۴: چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست