گنجور

درتعصب گوید

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » درتعصب گوید
 

ای گرفتار تعصب مانده

دایما در بغض و در حب مانده

گر تو لاف از عقل و از لب می‌زنی

پس چرا دم در تعصب می‌زنی

در خلافت میل نیست ای بی‌خبر

میل کی آید ز بوبکر و عمر

میل اگر بودی در آن دو مقتدا

هر دو کردندی پسر را پیشوا

هر دو گر بودند حق از حق وران

منع واجب آمدی بر دیگران

منع را گر ناپدیدار آمدند

ترک واجب را روادار آمدند

گر نمی‌آمد کسی در منع یار

جمله راتکذیب کن یا اختیار

گر کنی تکذیب اصحاب رسول

قول پیغامبر نکردستی قبول

گفت هر یاریم نجمی روشن است

بهترین قرنها قرن منست

بهترین خلق یاران من‌اند

آفرین با دوست داران من‌اند

بهترین چون نزد تو باشد بتر

کی توان گفتن ترا صاحب نظر

کی روا داری که اصحاب رسول

مرد ناحق را کنند از جان قبول

یا نشانندش به جای مصطفا

بر صحابه نیست این باطل روا

اختیار جمله شان گر نیست راست

اختیار جمع قرآن پس خطاست

بل که هرچ اصحاب پیغامبر کنند

حق کنند و لایق حق ور کنند

تا کنی معزول یک تن را ز کار

می‌کنی تکذیب سی و سه هزار

آنک کار او جز به حق یک دم نکرد

تا به زانو بند اشتر، کم نکرد

او چو چندینی در آویزد به کار

حق ز حق‌ور کی برد این ظن مدار

میل در صدیق اگر جایز بدی

در اقیلونی کجا هرگز بدی

در عمر گر میل بودی ذره‌ای

کی پسر، کشتی به زخم دره‌ای

دایما صدیق مرد راه بود

فارغ از کل لازم درگاه بود

مال و دختر کرد بر سر جان نثار

ظلم نکند این چنین کس، شرم دار

پاک از قشر روایت بود او

زانک در معجز درایت بود او

آنک بر منبر ادب دارد نگاه

خواجه را ننشیند او بر جایگاه

چون ببیند این همه از پیش و پس

ناحق او را کی تواند گفت کس

باز فاروقی که عدلش بود کار

گاه می‌زد خشت و گه می‌کند خار

با در منه شهر را برخاستی

می‌شدی در شهر وره می‌خواستی

بود هر روزی درین حبس هوس

هفت لقمه نان طعام او و بس

سرکه بودی با نمک بر خوان او

نه ز بیت‌المال بودی نان او

ریگ بودی گر بخفتی بسترش

دره بودی بالشی زیر سرش

برگرفتی همچو سقا مشک آب

بیوه‌زن را آب بردی وقت خواب

شب برفتی دل ز خود برداشتی

جملهٔ شب پاس لشگر داشتی

با حذیفه گفت ای صاحب نظر

هیچ می‌بینی نفاقی در عمر

کو کسی کو عیب من در روی من

میل نکند تحفه آرد سوی من

گر خلافت بر خطا می‌داشت او

هفده من دلقی چرا برداشت او

چون نه جامه دست دادش نه گلیم

بر مرقع دوخت ده پاره ادیم

آنک زین سان شاهی خیلی کند

نیست ممکن کو به کس میلی کند

آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید

این همه سختی نه بر باطل کشید

گر خلافت از هوا می‌راندی

خویش را در سلطنت بنشاندی

شهر هاء منکر از حسام او

شد تهی از کفر در ایام او

گر تعصب می‌کنی از بهر این

نیست انصافت بمیر از قهر این

او نمرد از زهر و تو از قهر او

چند میری گر نخوردی زهر او

می‌نگر ای جاهل ناحق شناس

از خلافت خواجگی خود قیاس

بر تو گر این خواجگی آید به سر

زین غمت صد آتش افتد در جگر

گر کسی ز ایشان خلافت بستدی

عهدهٔ صد گونه آفت بستدی

نیست آسان تا که جان در تن بود

عهدهٔ خلقی که در گردن بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

با سلام مساله عروضی بیت اول شعر چیست؟

حمیدرضا نوشته:

@ناشناس:
نون «مانده» طوری تلفظ می‌شود که انگار متحرک است (مان ُده)، عملاً ما می‌توانیم با ایجاد یک مد روی الف قبل از نون این حالت را بدون متحرک کردن آن ایجاد کنیم (مآونده).

ناشناس نوشته:

سلام.در بیت دهم آورده اید بهترین خلق یاران منند آفرین با دوست داران منند که صحیح آن به این صورت است
بهترین خلق یاران منند اقربا و دوستدارن منند(تصحیح دکتر جواد مشکور)

کانال رسمی گنجور در تلگرام