گنجور

حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان
 

گفت چون اسکندر آن صاحب قبول

خواستی جایی فرستادن رسول

چون رسد آخر خود آن شاه جهان

جامه پوشیدی و خود رفتی نهان

پس بگفتی آنچ کس نشنوده است

گفتی اسکندر چنین فرموده است

در همه عالم نمی‌دانست کس

کین رسول اسکندر است آنجا و بس

هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت

گرچه گفت اسکندر و باور نداشت

هست راهی سوی هر دل شاه را

لیک ره نبود دل گم راه را

گر برون حجره شد بیگانه بود

غم مخور خوردی درون هم خانه بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر نوشته:

در بیت آخر “شه” صحیح است، نه “شد”:
گر برون خانه شه بیگانه بود

ناشناس نوشته:

مصرع غم مخور خوردی درون هم خانه بود
باید تصحیح شود به
غم مخور چون در درون همخانه بود

کانال رسمی گنجور در تلگرام