گنجور

حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان
 

شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود

روزگاری شوق بادنجانش بود

مادرش از خشم شیخ آورد شور

تا بدادش نیم بادنجان به زور

چون بخورد آن نیم بادنجان که بود

سر ز فرزندش جدا کردند زود

چون درآمد شب، سر آن پاک‌زاد

مدبری در آستان او نهاد

شیخ گفتا، نه من آشفته کار

گفته‌ام پیش شما باری هزار

کین گدا گر هیچ بادنجان خورد

تا بجنبد ضربتی بر جان خورد

هر زمانم چون بسوزد جان چنین

نیست با او کار من آسان چنین

هرکرا او در کشد در کار خویش

دم نیارد زد دمی بی‌یار خویش

سخت کارست این که ما را اوفتاد

برتراز جنگ و مدارا اوفتاد

هیچ دانی را نه دانش نه قرار

با همه دانی بیفتادست کار

هر زمانی میهمانی در رسد

کاروانی امتحانی در رسد

گرچه صد غم هست بر جان عزیز

نیز می‌آید چو خواهد بود نیز

هرکه از کتم عدم شد آشکار

سر به سر را خون نخواهد ریخت زار

صد هزاران عاشق سر تیز او

جان کنند ایثار یک خون ریز او

جملهٔ جانها از آن آید به کار

تا بریزد خون جانها زار زار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام