گنجور

حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان
 

تاجری مالی و ملکی چند داشت

یک کنیزک با لبی چون قند داشت

ناگهش بفروخت تا آواره شد

بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد

رفت پیش خواجه‌ای او بی‌قرار

می‌خریدش باز افزون از هزار

ز آرزوی او جگر می‌سوختش

خواجهٔ او باز می‌نفروختش

مرد می‌شد در میان ره مدام

خاک بر سر می‌فشاندی بردوام

زار می‌گفتی که این داغم بس است

وین چنین داغی سزای آن کس است

کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت

دلبر خود را به دیناری فروخت

روز بازاری چنین آراسته

تو زیان خویش را برخاسته

هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست

سوی حق هر ذره‌ای نو رهبریست

از قدم تا فرق نعمتهای اوست

عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست

تا بدانی کز که دورافتاده‌ای

در جدایی بس صبور افتاده‌ای

حق ترا پرورده در صد عز و ناز

تو ز نادانی به غیری مانده باز



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.