گنجور

(۱۲) حکایت حلّاج با پسر

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم
 

پسر را گفت حلّاج نکوکار

بچیزی نفس را مشغول میدار

وگرنه او ترا معزول دارد

بصد ناکردنی مشغول دارد

که تو در ره نهٔ مرد قوی ذات

که تنها دم توانی زد بمیقات

ترا تا نفس می‌ماند خیالی

بوَد در مولشش دایم کمالی

اگر این سگ زمانی سیر گردد

عجب اینست کاینجا شیر گردد

شکم چون سیر گردد یک زمانش

به غیبت گرسنه گردد زبانش

چو تیغی تیز بگشاید زبانی

بغیبت می‌کُشد خلق جهانی

بسی گرچه فرو گوئی بگوشش

نیاری کرد یک ساعت خموشش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام