گنجور

الحکایه و التمثیل

 
عطار
عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم
 

شنودم از یکی صاحب کرامات

که شد روزی جهودی در خرابات

درون می‌کده ویرانهٔ بود

که رندان را مقامر خانهٔ بود

گرفته هر دو تن راه قماری

ببرده سیم و زر هر یک کناری

جهود اندر قمار آمد بیک بار

که تا در باخت آپخش بود دینار

سرایی داشت و باغی هر دو در باخت

نماندش هیچ با افلاس درساخت

چو شد دستش ز زر و سیم خالی

بشد یک دیده را در باخت خالی

چنان از هرچ بودش عور شد او

که چشمی را بباخت و کور شد او

بدوگفتند ای مانده چنین باز

مسلمان گرد و دین خویش درباز

چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم

مسلمان را بزد یک مشت بر چشم

که هر چیزی که می‌خواهی بکن تو

مگوی از دین من با من سخن تو

جهودی در جهودی این چنین است

ندانم چونست او کو اهل دین است

هر آن خش بود تا یک دیده درباخت

ولیکن دل ز دین خود نپرداخت

الا یا در مقامر خانهٔ خاک

همه چیزی چنین در باخته پاک

گهی روی چو مه در باختی تو

گهی زلف سیه در باختی تو

جوانی را و آن بالای چون تبر

درین ره باختی و آمدی پیر

دل پر نور خود را چشم روشن

بغفلت باختی در کنج گلخن

بیالودی بشهوت خویشتن را

بیالودی بغفلت جان و تن را

اگر وقت آمد ای مرد خرافات

سری بیرون کن از کوی خرابات

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام