گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتدتا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
کار دو جهان من جاوید نکو گرددگر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزدکاید به سر کویت در خاک درت افتد
گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهیحقا که اگر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶

 

قد تو به آزادی بر سرو چمن خنددخط تو به سرسبزی بر مشک ختن خندد
تا یاد لبت نبود گلهای بهاری راحقا که اگر هرگز یک گل ز چمن خندد
از عکس تو چون دریا از موج برآرد دمیاقوت و گهر بارد بر در عدن خندد
گر کشته شود عاشق از دشنهٔ خونریزتدر روی تو همچون گل از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵

 

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کردسودای سر زلفش رسوای جهانم کرد
زو هر که نشان دارد دل بر سر جان داردترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد
دوش آن بت شنگانه می‌داد به پیمانهوز کعبه به بتخانه زنجیر کشانم کرد
کردم ز پریشانی در بتکده دربانیچون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد
دل کفر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازدبس سر که ز هر سویی بر یکدگر اندازد
از دیر برون آمد سرمست و پریشان مویارب که چه آتش‌ها در هر جگر اندازد
چون زلف پریشان را زنار برافشاندصد رهبر ایمان را در رهگذر اندازد
هم غمزهٔ غمازش بی تیر جگر دوزدهم طرهٔ طرارش بی تیغ سر اندازد
در وقت ترش‌رویی چون تلخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

گر از گره زلفت جانم کمری سازددر جمع کله‌داران از خویش سری سازد
گردون که همه کس را زو دست بود بر سراز دست سر زلفت هر شب حشری سازد
طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پرهم شمع رخت سوزد گر بال و پری سازد
بنمای لب و رویت تا این دل بیمارمیا به بتری گردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزددر عشق تو هر ساعت دل شیفته‌تر خیزد
لعلت که شکر دارد حقا که یقینم منگر در همه خوزستان زین شیوه شکر خیزد
هرگه که چو چوگانی زلف تو به پای افتددل در خم زلف تو چون گوی به سر خیزد
گفتی به بر سیمین زر از تو برانگیزمآخر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴

 

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزدصد واقعه پیش آرد صد فتنه برانگیزد
عشقت که ازو دل را پر خون جگر دیدماندوه دل‌افزایت تف جگر انگیزد
هرگه که برون آید از چشم تو اخباریتا چشم زنی بر هم از سنگ برانگیزد
سرخی لب لعلت سرسبزی جان داردسودای سر زلفت صفرای سر انگیزد
چون پستهٔ شیرینت شوری چو شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲

 

مرد ره عشق تو از دامن تر ترسدآن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد
گر با تو دوصد دریا آتش بودم در رهنه دل ز خود اندیشد نه جان ز خطر ترسد
جانی که بر افروزد از شمع جمال تومی‌دان که ز پروانه کفر است اگر ترسد
جایی که جگر سوزد مردان و جگرخواراندر خون جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

گر در صف دین داران دین دار نخواهم شداز بهر چه با رندان در کار نخواهم شد
شد عمر و نمی‌بینم از دین اثری در دلوز کفر نهاد خویش دین‌دار نخواهم شد
کی فانی حق باشم بی قول اناالحق منکز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد
دانم که نخواهم یافت از دلبر خود کامیتا من ز وجود خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشدنه عقل چو عشق آمد از جان و تن اندیشد
چون آتش عشق تو شعله زند اندر دلکم کاستتیی آن کس کز خویشتن اندیشد
گر مدعی عشقت در چاه بلا افتدکفر است درین معنی کانجا رسن اندیشد
پروانه بر معنی کی محرم شمع افتدگر در همه عمر خود از سوختن اندیشد
عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

نه قدر وصال تو هر مختصری داندنه قیمت عشق تو هر بی خبری داند
هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهداو قیمت عشق تو آخر قدری داند
آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتدکفر است اگر خود را بالی و پری داند
سگ به ز کسی باشد کو پیش سگ کویتدل را محلی بیند جان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲

 

چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبودپیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود
پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانمخود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود
پیش نظرم عالم چون روز قیامت بادآن روز که بر راهت دایم نظرم نبود
گفتم خبری گویم با تو ز دل زارماما چو تو را بینم از خود خبرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷

 

هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزیدیاران موافق را از خواب برانگیزید
یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دممی در فکن ای ساقی از مست نپرهیزید
جامی که تهی گردد از خون دلم پر کنوانگه می صافی را با درد میامیزید
چون روح حقیقی را افتاد می اندر سراین نفس بهیمی را از دار در آویزید
خاکی که نصیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰

 

بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارشدانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش
از بس که سر زلفش در خون دل من شددر نافهٔ زلف او دل گشت جگرخوارش
چون مشک و جگر دید او در ناک دهی آمدناک از چه دهد آخر خاکی شده عطارش
ای کاش چو دل برد او بارش دهدی باریچون بار دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱

 

ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کشدل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش
یا چون زن کم‌دان شو یا محرم مردان شویا در صف رندان شو یا خرقه ز سر برکش
چون فتنهٔ آن ماهی چون رهرو این راهیبار غم اگر خواهی از کون فزون تر کش
خمار و قلندر شو مست می دلبر شوور گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸

 

چون من ز همه عالم ترسا بچه‌ای دارمدانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم
تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مهپیوسته میان خود بربسته به زنارم
تا از شکن زلفش شد کشف مرا صد سربرخاست ز پیش دل اقرارم و انکارم
هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابیبا تاب چنان زلفی من تاب نمی‌آرم
چون از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸

 

ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانمتا جان و جهانی را شیدا نکنی دانم
پشت من یکتا دل از زلف دوتا کردیو آن زلف دوتا هرگز یکتا نکنی دانم
گر جور کنی ور نی تا کار تو می‌ماندزین شیوه بسی افتد عمدا نکنی دانم
در غارت جان و دل در زلف و لبت بازیزیرا که چنین کاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹

 

هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانممجروح توام دانی مرهم نکنی دانم
ای شادی غمگینان چون تو به غمم شادییکدم دل پر غم را بی غم نکنی دانم
چون دم دهیم دایم گر دم زنم و گرنهبا خویشتنم یکدم همدم نکنی دانم
هر روز وفاداری من بیش کنم دانیمویی ز جفاکاری تو کم نکنی دانم
چون راز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸

 

چشم از پی آن دارم تا روی تو می‌بینمدل را همه میل جان با سوی تو می‌بینم
تا جان بودم در تن رو از تو نگردانمزیرا که حیات جان باروی تو می‌بینم
بس عاشق سرگردان از عشق تو لب برجانآواره ز خان و مان بر بوی تو می‌بینم
از عشق تو نشکیبم گر خوانی و گر رانیزیرا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹

 

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینمدل باز نمی‌یابم دلدار نمی‌بینم
در عالم پر حسرت بسیار بگردیدماز خیل وفاداران دیار نمی‌بینم
در چار سوی عالم شش گوشهٔ توتویشیک دوست نمی‌بینم یک یار نمی‌بینم
بسیار وفا جستم اندک قدم از هرکسدر روی زمین اندک بسیار نمی‌بینم
چندان که در آن وادی کردم طلب یک گلدر عرصهٔ این وادی جز خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۱

 

ترسا بچه‌ای ناگه چون دید عیان منصد چشمه ز چشم من بارید روان من
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودمامروز چنان دیدم زنار میان من
سجاده به می داده وز خرقه تبرایینه کفر و نه ایمانی درمانده ز جان من
نه بنده نه آزادم نه مدت خود دانماین است کنون حاصل در بتکده جان من
با دل گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴

 

ای جلوه‌گر عالم، طاوس جمال توسرسبزی و شب رنگی وصف خط و خال تو
بدری که فرو شد زو خورشید به تاریکیدر دق و ورم مانده از رشک هلال تو
صد مرد چو رستم را چون بچهٔ یک روزهپرورده به زیر پر سیمرغ جمال تو
زان درفکند خود را خورشید به هر روزنتا بو که به دست آرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۹

 

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کردهدر معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده
با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوشوز قبلهٔ روی خود محراب دگر کرده
از تختهٔ سیمینش یعنی که بناگوششخورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده
از جادویی چشمش برخاسته صد غوغاتا بر سر بازاری یکبار گذر کرده
چون مه به کله‌داری پیروزه قبا بستهزنار سر زلفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶

 

در راه تو مردانند از خویش نهان ماندهبی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده
در قبهٔ متواری لایعرفهم غیریمحبوب ازل بوده محجوب جهان مانده
در کسوت کادالفقر از کفر زده خیمهدر زیر سوادالوجه از خلق نهان مانده
قومی نه نکو نه بد نه با خود و نه بیخودنه بوده و نه نابوده نی مانده عیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹

 

ترسا بچه‌ای شنگی زین نادره دلداریزین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری
از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزیدر چاه زنخدانش هر جا که نگونساری
از هر سخن تلخش ره یافته بی دینیوز هر شکن زلفش گمره شده دین‌داری
دیوانهٔ عشق او هرجا که خردمندیدردی کش درد او هرجا که طلب کاری
آمد بر پیر ما می در سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار