گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

این انجمن عشق است توفانگر سامانها

یک‌لیلی وچندین‌حی‌، یک‌یوسف وکنعانها

ناموس وفا زین بیش برداشتن آسان نیست

بر رنگ من افکندند خوبان‌گل پیمانها

این دیده فریبیها از غیر چه امکان است

بوی تو جنونکار است در رنگ‌گلستانها

خواندیم رموز دهر از تاب و تب انجم

خط‌نیست‌درین‌مکتوب‌جز شوخی‌عنوانها

وحشت ز محیط عشق آثار رهایی نیست

امواج به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰

 

درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها

این صنعت الفاظ است یاشوخی مضمونها

بر هرچه نظرکردیم‌کیفیت عبرت داشت

گردون زکجا واکرد دکانچهٔ معجونها

نظم‌گهرمعنی چون نثرفراهم نیست

از بس‌که جنون انگیخت بی‌ربطی موزونها

در خلق ادب‌ورزی خاصیت افلاس است

فقر اینهمه سامان‌کرد موسایی و قارونها

بر نیم درم حاجت صد فاتحه باید خواند

هرجا در جودی بود شد مرقد مدفونها

جزکنج مزار امروزکس دادرس کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

ای رسته زگلزارت آن نرگس جادوها

صاد قلم تقدیر با مصرع ابروها

نتوان به دل عشاق افسون رهایی خواند

زین سلسله آزادند زنجیر‌ی‌گیسوها

نیرنگ طلب ما را این دربدری آموخت

قمری به سر سرو است آوارهٔ‌کوکوها

برغنچه ستمها رفت تاگل چمن‌آرا شد

ازگردشکست دل رنگی‌ست بر‌این روها

صید دوجهان‌ ازعدل درپنجهٔ اقبال است

پرواز نمی‌خواهد شاهین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۴

 

هرچند درین‌ گلشن هرسو گل خودروییست

از خون شهیدانت در رنگ حنا بوییست

از سلسلهٔ تحقیق غافل نتوان بودن

طول امل آفاق از عالم‌ گیسوییست

ای چرخ سر ما را پامال جفا مپسند

این لوح خط تسلیم از خاک سر کوییست

توفیق رسا عشق است‌، ما را چه توانایی‌ست

یاز‌یدن هر دستی از قوت بازوییست

بی‌جهد هلال اینجا مه نقش نمی‌بندد

ایجاد جبین ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۶

 

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد

چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد

این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد

مضمون نفس وحشی‌ست کس تا به‌کجا بندد

ازشبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستن

خونی ‌که به این رنگست دست ‌که حنا بندد

سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستار

کم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد

بی‌سعی فنا ظالم ازخشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۲

 

چشم تو به حال من‌ گر نیم نظر خندد

خارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد

تا چند بر آن عارض بر رغم نگاه من

از حلقهٔ گیسویت گل های نظر خندد

در کشور مشتاقان بی‌پرتو دیدارت

خورشید چرا تابد بهر چه سحرخندد

دل می‌چکد از چشمم چون ابر اگر گریم

جان می‌دمد از لعلت چون برق اگر خندد

با اهل فنا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۳

 

لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد

تا حشر غبار من بر آب‌گهر خندد

بی‌جلوهٔ او تا چند از سیرگل و شبنم

اشکم ز نظر جوشد داغم به جگر خندد

یک خندهٔ او برق بنیاد دو عالم شد

دیگر چه بلا ربزد گر بار دگر خندد

جوش چمن از خجلت در غنچه نفس دزدد

آنجا که ‌گل داغم از آه سحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۶

 

آن فتنه ‌که آفاقش شور من و ما باشد

دل نام بلایی هست یارب به‌کجا باشد

بابد به سراب اینجا از بحر تسلی بود

نزدیک خود انگارید گر دورنما باشد

راحت‌طلبی ما را چون‌ شمع به خاک افکند

این آرزوی نایاب شاید تنه پا باشد

گویند ندارد دهر جزگرد عدم چیزی

آن جلوه که ناپیداست باید همه جا باشد

بی‌پیرهن از یوسف بویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۹

 

بی زنگ درین محفل آیینه نمی‌باشد

آن دل‌که تهی باشد ازکینه نمی‌باشد

هر جلوه که در پیش است گردش به قفا دریاب

فردایی این عالم بی‌دینه نمی‌باشد

مجنون به‌که دل بندد، حسرت به چه پیوندد

در کسوت‌ عریانی این پینه نمی‌باشد

حیف‌ است‌ کشد فرصت دردسر مخموری

در هفتهٔ میخواران آدینه نمی‌باشد

یک ریش به صد کوثر ارزان نکنی زاهد

در چارسوی جنت پشمینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۶

 

آیین خود آرایی از روز الست ‌استش

دل تحفه مبر آن جا کایینه به دست استش

نخجیر فنا غیر از تسلیم چه اندیشد

در رنگ تو پردازد تیری ‌که به دست استش

توفان‌ کشاکشها وضع نفس است اینجا

ما ماهی آن بحریم‌ کاین صورت شست استش

هرگه نسق هستی موصوف نفس باشد

در بند چه بند استش‌ در بست چه‌ بست استش

موضوع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۰

 

این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش

دامن شکن همت ‌گردد دو سه چین هستش

پر هرزه درا مگذار زین قافلهٔ آفات

شور نفسی دارد صد صور طنین هستش

طبعی‌ که ‌کمالاتش جز کسب دلایل نیست

بی‌شبهه مکن باور گر حرف یقین هستش

از خیره‌سر دولت اخلاق نیاید راست

آشوب چپ اندازی تا نقش نگین هستش

ادبار هم از اقبال ‌کم نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۵

 

جولان جنون آخر بر عجز رسا بستم

چون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم

هر کس ز گل این باغ آیین دگر می‌بست

من دست به هم سودم رنگی ز حنا بستم

با کلفت دل باید تا مرگ به سر بردن

در راه نفس یارب آیینه چرا بستم

در کیش حیا ننگ است از غیر مدد جستن

برخاستم از غیرت ‌گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۱

 

حرفم همه از مغز است از پوست نمی‌گویم

آن را که به جز من نیست من اوست نمی‌گویم

اسرار کماهی را تأویل نمی‌باشد

سر را سر و پا را پا، زانوست نمی‌گویم

ظرفست به هر صورت آیینهٔ استعداد

درکوزه اگر آبست در جوست نمی‌گویم

معنی نظران دورند از وهم غلط فهمی

نارنج ذقن سیب است لیموست نمی‌گویم

عیب و هنر این بزم افشاگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱

 

ای سعی نگون‌، زین دشت‌، در سر چه هوا داری

کز یک دو تپش با خاک چون آبله همواری

صد عشق و هوس داریم، صد دام و قفس داریم

تا نیم نفس داریم کم نیست گرفتاری

پوشیدن اسرارست ای شخص حباب اینجا

عریانی دیگر نیست‌ گر جامه فرود آری

غمازی اگر ننگست باید مژه پوشیدن

بیرنگ نمی‌آید از آینه‌ ستاری

در غیبت نیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

 

دلدار قدح برکف‌، ما مرده ز مخموری

آه از ستم غفلت‌، فریاد ز مهجوری

سرمایهٔ آگاهی گر آینه‌داریهاست

در ما و تو چیزی نیست نزدیکتر از دوری

از نسخهٔ ما و من تحقیق چه خواندکس

تا نام و نفس باقیست آیینه و بی‌نوری

زبن یک دو نفس هستی صد سنگ به دل بستم

ویرانه قیامت چید بر خوابش ز معموری

تا چند ببالد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی