گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

گر سیر نشد تو را دل از مایک لحظه مباش غافل از ما
در آتش دل بسر همی گردمانندهٔ مرغ بسمل از ما
تر می‌گردان به خون دیدههر روز هزار منزل از ما
چون ابر بهاری می‌گری زارتا خاک ز خون کنی گل از ما
آخر به چه میل همچو خامانکه گاه بگیردت دل از ما
یا در غم ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱

 

مفشان سر زلف خویش سرمستدستی بر نه که رفتم از دست
دریاب مرا که طاقتم نیستانصاف بده که جای آن هست
تا نرگس مست تو بدیدماز نرگس مست تو شدم مست
ای ساقی ماه‌روی برخیزکان آتش تیز توبه بنشست
در ده می کهنه ای مسلمانکین کافر کهنه توبه بشکست
در بتکده رفت و دست بگشادزنار چهار گوشه بربست
دردی بستد بخورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

زان پیش که بودها نبودستبود تو ز ما جدا نبودست
چون بود تو بود بود ما بودکی بود که بود ما نبودست
گر بود تو بود بود ما نیموقوف تو بد چرا نبودست
ما بر در تو چو خاک بودیمنه آب و نه گل هوا نبودست
در صدر محبتت نشاندیمزان پیش که حرف لا نبودست
دریای تو جوش سر برآوردپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

مرکب لنگ است و راه دور استدل را چکنم که ناصبور است
این راه پریدنم خیال استوین شیوه گرفتنم غرور است
صد قرن چو باد اگر بپویمهم باد بود که یار دور است
با این همه گر دمی برآرمبی او همه فسق یا فجور است
دانی تو که سر کافری چیستآن دم که همی نه در حضور است
بی او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

تا در تو خیال خاص و عام استاز عشق نفس زدن حرام است
تا هیچ و همه یکی نگردددعوی یگانگیت عام است
تا پاک نگردی از وجودتهر پختگیی که هست خام است
چون اصل همه به قطع هیچ استاین از همه، هیچ ناتمام است
تو اصل طلب ز فرع بگذرکین یک گذرنده و آن مدام است
چون او همه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

هر شور وشری که در جهان استزان غمزهٔ مست دلستان است
گفتم لب اوست جان، خرد گفتجان چیست مگو چه جای جان است
وصفش چه کنی که هرچه گوییگویند مگو که بیش از آن است
غمهاش به جان اگر فروشندمی‌خر که هنوز رایگان است
در عشق فنا و محو و مستیسرمایهٔ عمر جاودان است
در عشق چو یار بی نشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

عشق تو قلاوز جهان استسودای تو رهنمای جان است
وصل تو خلاصهٔ وجود استدرد تو دریچهٔ عیان است
هاروت تو چاره ساز سحر استیاقوت تو مایه‌بخش جان است
کس را ز دهان تو سخن نیستزان روی که نقطه گمان است
تا بر دهنت نهاده‌ام دلاین تنگ‌دلی من از آن است
لعلت شکری است تنگ بر تنگیعنی دل من بر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴

 

تا عشق تودر میان جان استجان بر همه چیز کامران است
یارب چه کسی که در دو عالمکس قیمت عشق تو ندانست
عشقت به همه جهان دریغ استزان است که از جهان نهان است
اندوه تو کوه بی‌قرار استسودای تو بحر بی کران است
شادی دل کسی که دایمبا درد غم تو شادمان است
با تو نفسی نشسته بودمدیری است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

گر جمله تویی همه جهان چیستور هیچ نیم من این فغان چیست
هم جمله تویی و هم همه توو آن چیست که غیر توست آن چیست
چون هست یقین که نیست جز توآوازهٔ این همه گمان چیست
چون نیست غلط کننده پیداچندین غلط یکان یکان چیست
چون کار جهان فنای محض استچندین تک و پوی در جهان چیست
بر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

ای دلشده دلربای من کیستاز جای شدم به جای من کیست
بیگانه شدم ز هر دو عالمواگه نه که آشنای من کیست
ره گم کردم درین بیابانکو رهبر و رهنمای من کیست
جان می‌کاهم درین ره دورپیک ره جان‌فزای من کیست
صد بار بریختند خونمدر عهدهٔ خون‌بهای من کیست
هر دم گرهی عظیم افتددر پرده گره‌گشای من کیست
صد کار فتاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

در عشق قرار بی‌قراری استبدنامی عشق نام‌داری است
چون نیست شمار عشق پیدامشمر که شمار بی‌شماری است
در عشق ز اختیار بگذارعاشق بودن نه اختیاری است
گر دل داری تو را سزد عشقورنه همه زهد و سوگواری است
زاری می‌کن چو دل ندادیتا دل ندهند کارزاری است
دل کیست شکار خاص شاه استشاه از پی او به دوستداری است
شاهی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

دل خون شد از توام خبر نیستهر روز مرا دلی دگر نیست
گفتم که دلم به غمزه بردیگفتا که مرا ازین خبر نیست
زر می‌خواهی که دل دهی بازجان هست مرا ولیک زر نیست
می‌نتوانم سر از تو پیچیدگر هست سر منت وگر نیست
در گلبن آفرینش امروزاز روی تو گل شکفته‌تر نیست
پر پرتو روی توست عالملیکن چکنم مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

آیینهٔ تو سیاه رویی استاو را چه خبر که ماه‌روی است
آن آینه می‌زدای پیوستکورا گه پشت و گاه روی است
آن پشت ز عشق روی گردانگر کرده تو را به راه روی است
کز عشق چو آفتاب گرددهر ذره اگر سیاه‌روی است
نه چرخ کلاه فرق عشق استپس در خور آن کلاه‌روی است
تا این رویش نگردد آن رویاو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

هر دیده که بر تو یک نظر داشتاز عمر تمام بهره برداشت
سرمایهٔ عمر دیدن توستوان دید تو را که یک نظر داشت
کور است کسی که هر زمانیدر دید تو دیدهٔ دگر داشت
جاوید ز خویش بی‌خبر شدهر دل که ز عشق تو خبر داشت
مرغی بپرید در هوایتکز شوق تو صد هزار پر داشت
در شوق رخ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

در عشق تو عقل سرنگون گشتجان نیز خلاصهٔ جنون گشت
خود حال دلم چگونه گویمکان کار به جان رسیده چون گشت
بر خاک درت به زاری زاراز بس که به خون بگشت خون گشت
خون دل ماست یا دل ماستخونی که ز دیده‌ها برون گشت
درمان چه طلب کنم که عشقتما را سوی درد رهنمون گشت
آن مرغ که بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

تا دل ز کمال تو نشان یافتجان عشق تو در میان جان یافت
پروانهٔ شمع عشق شد جانچون سوخته شد ز تو نشان یافت
جان بود نگین عشق و مهرتچون نقش نگین در آن میان یافت
جان بارگه تورا طلب کرددر مغز جهان لامکان یافت
جان را به درت نگاهی افتادصد حلقه برو چو آسمان یافت
هر جان که به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

هر دل که ز عشق بی نشان رفتدر پردهٔ نیستی نهان رفت
از هستی خویش پاک بگریزکین راه به نیستی توان رفت
تا تو نکنی ز خود کرانهکی بتوانی ازین میان رفت
صد گنج میان جان کسی یافتکین بادیه از میان جان رفت
راهی که به عمرها توان رفتمرد ره او به یک زمان رفت
هان ای دل خفته عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

ای زلف تو دام و دانه خالتهر صید که می‌کنی حلالت
خورشید دراوفتاده پیوستدر حلقهٔ دام شب مثالت
همچون نقطی سیه پدیداربر چهرهٔ آفتاب خالت
دل فتنهٔ طرهٔ سیاهتجان تشنهٔ چشمهٔ زلالت
از عالم حسن دایه لطفآورده به صد هزار سالت
رخ زرد و کبود جامه خورشیدسرگشتهٔ ذرهٔ وصالت
تو خفته و اختران همه شبمبهوت بمانده در جمالت
تو ماه تمامی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

ای مشک خطا خط سیاهتخورشید درم خرید ماهت
هرگز به خطا خطی نیفتادسر سبزتر از خط سیاهت
در عالم حسن پادشاهیجان همه عاشقان سپاهت
چون بنده شدند پادشاهانتمی‌نتوان خواند پادشاهت
گردان گردان سپهر سرکشجویان جویان ز دیر گاهت
بر خاک از آن فتاد خورشیدتا ذره بود ز خاک راهت
چون چین قبا به هم درافتندعشاق چو کژ نهی کلاهت
در عشق تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

چون لعل توام هزار جان دادبر لعل تو نیم جان توان داد
جان در غم عشق تو میان بستدل در غمت از میان جان داد
جانم که فلک ز دست او بوداز دست تو تن در امتحان داد
پر نام تو شد جهان و از تومی‌نتواند کسی نشان داد
ای بس که رخ چو آتش تودل سوخته سر درین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

بودی که ز خود نبود گرددشایستهٔ وصل زود گردد
چوبی که فنا نگردد از خودممکن نبود که عود گردد
این کار شگرف در طریقتبر بود تو و نبود گردد
هرگه که وجود تو عدم گشتحالی عدمت وجود گردد
ای عاشق خویش وقت نامدکابلیس تو در سجود گردد
دل در ره نفس باختی پاکتا نفس تو جفت سود گردد
دل نفس شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱

 

دل درد تو یادگار داردجان عشق تو غمگسار دارد
تا عشق تو در میان جان استجان از دو جهان کنار دارد
تا خورد دلم شراب عشقتسرگشتگی خمار دارد
مسکین دل من چو نزد تو نیستدر کوی تو خود چکار دارد
راز تو نهان چگونه دارمکاشکم همه آشکار دارد
چندین غم بی نهایت از توعطار ز روزگار دارد


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

زین درد کسی خبر نداردکین درد کسی دگر ندارد
تا در سفر اوفکند دردممی‌سوزم و کس خبر ندارد
کور است کسی که ذره‌ای رابیند که هزار در ندارد
چه جای هزار و صد هزار استیک ذره چو پا و سر ندارد
چندان که شوی به ذره‌ای درمندیش که ره دگر ندارد
چون نامتناهی است ذرهخواجه سر این سفر ندارد
آن کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲

 

عشق تو به سینه تاختن بردوآرام و قرار من ز من برد
تن چند زنم که چشم مستتجانی که نداشتم ز تن برد
صد گونه قرار از دل منزلفت به طلسم پرشکن برد
عشق تو نمود دستبردیمردی و زنی ز مرد و زن برد
با چشم تو عقل خویشتن رابی خویشتنی ز خویشتن برد
عیسی لب روح‌بخش تو دیددر حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

هر دل که وصال تو طلب کردشب خوش بادش که روز شب کرد
در تاریکی میان خون مردهر که آب حیات تو طلب کرد
وآنکس که بنا در این گهر یافتبی خود شد و مدتی طرب کرد
آن چیز که یافت بس عجب یافتوآن حال که کرد بس عجب کرد
چون حوصله پر برآمد او رابانگی نه به وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار