گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶

 

رحمان لایموت چو آن پادشاه رادید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت
جانش غریق رحمت خود کرد تا بودتاریخ این معامله رحمان لایموت


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳

 

اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درشاز بهر خاکبوس نمودی فلک سجود
با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفتدر نصف ماه ذی‌قعد از عرصهٔ وجود
تا کس امید جود ندارد دگر ز کسآمد حروف سال وفاتش امید جود


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع

 

شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جواناز پرتو سعادت شاه جهان ستان
خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوستصاحب‌قران خسرو و شاه خدایگان
خورشید ملک‌پرور و سلطان دادگردارای دادگستر و کسرای کی‌نشان
سلطان‌نشان عرصهٔ اقلیم سلطنتبالانشین مسند ایوان لامکان
اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتشدارد همیشه توسن ایام زیر ران
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملکخاقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرسکاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچینکان جا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برویعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببستراه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جانبگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نوابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریختاین نقش‌ها نگر که چه خوش در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خداکآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیمآخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیستدر حضرت کریم تمنا چه حاجت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر استشمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ایکت خون ما حلالتر از شیر مادر است
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواهتشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است
از آستان پیر مغان سر چرا کشیمدولت در آن سرا و گشایش در آن در است
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوستکردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که اوگر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
چندان گریستیم که هر کس که برگذشتدر اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشانموی است آن میان و ندانم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

آن پیک نامور که رسید از دیار دوستآورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یارخوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برمزین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارسازبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هستدر غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیستچون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیستهر جا که هست پرتو روی حبیب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهندناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیستساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارکس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دارغمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارمجز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیستآنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیارکان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشدجانا گناه طالع و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشتبشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترمافکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یارحاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید از اوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴

 

ساقی بیار باده که ماه صیام رفتدرده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیمعمری که بی حضور صراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودیدر عرصه خیال که آمد کدام رفت
بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسددر مصطبه دعای تو هر صبح و شام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفتکار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروختوین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریبگویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفتآری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمعشکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من استخورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوستاز غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدمدوران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمتبنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غمزین جا به آشیان وفا می‌فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیستمی‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت
هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیردر صحبت شمال و صبا می‌فرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خرابجان عزیز خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمتجانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاکباور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهیدست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلیصد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیببیمار بازپرس که در انتظارمت
صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگگفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دستاز بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد بادمن نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسید که همراز خود کنمهر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چین طره تو دل بی حفاظ منهرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد
امروز قدر پند عزیزان شناختمیا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کردبنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاهزیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیاندیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساختو آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرددر سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دارکز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفتوان شوخ دیده بین که سر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکردیاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشتیا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنمچون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار منسودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قندمشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زندزین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خوندل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنیما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگی حال من آگاه کی شودآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ