گنجور

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

چون نای بی‌نوایم از این نای بینواشادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه از او پر شود دلمزیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنکروزم همه شب است و صباحم همه مسا
انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا
هر روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت

 

این عقل در یقین زمانه گمان نداشتکز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت
در گیتی‌ای شگفت کران داشت هرچه داشتچون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت
هرگونه چیز داشت جهان تا بنای داشتملکی قوی چو ملک ملک ارسلان نداشت
پاینده باد ملکش و ملکی است ملک اوکه ایام نوبهار چنان بوستان نداشت
گشت آن زمان که ملکش موجود شد جهاندلشاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟

 

عمرم همی قصیر کند این شب طویلوز انده کثیر شد این عمر من قلیل
دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟همچون نیاز تیره و همچون امل طویل
کف‌الخضیب داشت فلک ورنه گفتمیبر سوک مهر جامه فرو زد مگر به نیل
از ساکنی چرخ و سیاهی شب مراطبع از شگفت خیره و چشم از نظر کلیل
گفتم زمین ندارد اعراض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - من در مرنجم و سخن من به قیروان

 

مقصور شد مصالح کار جهانیانبر حبس و بند این تن رنجور ناتوان
در حبس و بند نیز ندارندم استوارتا گرد من نگردد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و بر بام سمج منبایکدگر دمادم گویند هر زمان:
خیزید و بنگرید نباید به جادوییاو از شکاف روزن پرد بر آسمان!
هین برجهید زود که حیلت گریست اوکز آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - بس باشد این قصیدهٔ ترا یادگار من

 

ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار منای نیکخواه عمر من و غمگسار من
رفتی تو وز غم تو نیابم همی قراربا خویشتن ببردی مانا قرار من
مهجورم و به روز، فراق تو جفت منرنجورم و به شب، غم تو غمگسار من
خوردم به وصلت تو بسی بادهٔ نشاطدر فرقت تو پیدا آمد خمار من
دانم همی که دانی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

 

بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟واکنون صفات خویش کنم یاصفات تو؟
رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوبمردی و زنده ماند ز تو مکرمات تو
دیدی قضای مرگ و برون رفتی از جهاننادیده چهرهٔ تو بنین و بنات تو
خلقی یتیم گشت و جهانی اسیر شدزین در میان حسرت و غربت ممات تو
گر بسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - پستی گرفت همت من زین بلند جای

 

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نایپستی گرفت همت من زین بلندجای
آرد هوای نای مرا ناله‌های زارجز ناله‌های زار چه آرد هوای نای؟
گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگرپیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
نی نی ز حصن نای بیفزود جاه منداند جهان که مادر ملک است حصن نای
من چون ملوک سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - با من چگونه بودی و بی من چگونه‌ای؟

 

ای لاوهور ویحک بی من چگونه‌ایبی‌آفتاب روشن، روشن چگونه‌ای
ای باغ طبع نظم من آراسته ترابی‌لاله و بنفشه و سوسن چگونه‌ای
ناگه عزیز فرزند از تو جدا شده استبا درد او به نوحه و شیون چگونه‌ای
بر پای من دو بند گران است چون تنیبیجان شده، تو اکنون بی‌تن چگونه‌ای
نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد:«کاندر حصار بسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴

 

آگاه نیست آدمی از گشت روزگارشادان همی نشیند و غافل همی رود
دل بستهٔ هواست گزیند ره هواتن بندهٔ دل آمد و با دل همی رود
هر باطلی که بیند گوید که هست حقحقی که رفت گوید باطل همی رود
ماند بدانکه باشد بر کشتیی روانپندارد اوست ساکن و ساحل همی رود


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۶ - چندین هزار بیت بدیع بلند ماند

 

پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر منشد سودمند مدت و نا سودمند ماند
وامروز بر یقین و گمانم ز عمر خویشدانم که چند رفت و ندانم که چند ماند
فهرست حال من همه با رنج و بند بوداز حبس ماند عبرت و از بند پند ماند
از قصد بدسگالان و ز غمز حاسدانجان در بلا فتاد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۶ - هم در ستایش او

 

گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم
ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم
تو نرد عشق بازی و با من دغا کنی
من جان ببازم و نه همانا دغا کنم
گر آب دیده تیره کند دیده مرا
این دیده را ز خاک درت توتیا کنم
گل عارضی و لاله رخی ای نگار من
در مرغزار آن گل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان