گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۱

 

آن میوهٔ بهشتی کآمد به دستت ای جاندر دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی
تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسندسرجمله‌اش فروخوان از میوهٔ بهشتی


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبلهات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامتروزی تفقدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایتگر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کسگویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

جان بی جمال جانان میل جهان نداردهر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین استدردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادنای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زدشعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادنگلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید امابر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازیجام می مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمدکز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کنویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتندحرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلودکان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبانکان ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآیدیا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگرکز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانشنگرفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷

 

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایلهر کو شنید گفتا للهِ دَرُّ قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اولآخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سرایداز شافعی نپرسند امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانمگفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
دل داده‌ام به یاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴

 

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردانهجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردونتا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبلگرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمستدر سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدندر کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکناز دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگوان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتنگه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵

 

دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیدهصد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می بر گرد عارضش خویچون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابکرویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زادهشمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوبوان رفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶

 

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامهانی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامتلیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کآزمودم از وی نبود سودممن جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتافی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردمو الله ما راینا حبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲

 

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابیپر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نایدمطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبتزین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواریدر عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴

 

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستیوان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شوهر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشبیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر استآری طریق دولت چالاکی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمبا کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما راتا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگارییاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکببر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانیکم غایت توقع بوسیست یا کناری
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲

 

یا مبسما یحاکی درجا من اللالییا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی
حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبمتا خود چه نقش بازد این صورت خیالی
می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالمنومید کی توان بود از لطف لایزالی
ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کشتا در به در بگردم قلاش و لاابالی
از چار چیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴

 

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالیخوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقلآید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما راهرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزیوان دم که بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹

 

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهیدر فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشادهصد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظمملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نمایدبر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالاهر ذره خاک ما را آورد در علالا
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشتهچون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
اشکوفه‌ها شکفته وز چشم بد نهفتهغیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودیچون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
ابرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶

 

ای میرآب بگشا آن چشمه روان راتا چشم‌ها گشاید ز اشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم استزان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیندکاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشدکاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
بر پرده‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

از سینه پاک کردم افکار فلسفی رادر دیده جای کردم اشکال یوسفی را
نادر جمال باید کاندر زبان نیایدتا سجده راست آید مر آدم صفی را
طوری چگونه طوری نوری چگونه نوریهر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را
خورشید چون برآید هر ذره رو نمایدنوری دگر بباید ذرات مختفی را
اصل وجودها او دریای جودها اوچون صید می‌کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

این جا کسیست پنهان خود را مگیر تنهابس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را
بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقیهر صورت خیالت از وی شدست پیدا
هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریانبااحتیاط باید بودن تو را در آن جا
این پنج چشمه حس تا بر تنت روانستز اشراق آن پری دان گه بسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آچون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادرای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدیاز پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونیگفتم بیا که خیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی