گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۲

 

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمدبگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شدمعشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمدشد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفتهر چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳

 

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمدوان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمدور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبیاز منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زدنک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
آمد شه معراجی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴

 

آن بنده آواره بازآمد و بازآمدچون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جاندر را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سربر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیدهکان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵

 

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستانددیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانهآن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالمدیوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشمست اوکز دیده جان خود لوح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶

 

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داندجز پادشه بی‌چون قدر تو کجا داند
عالم ز تو پرنورست ای دلبر دور از توحق تو زمین داند یا چرخ سما داند
این پرده نیلی را بادیست که جنبانداین باد هوایی نی بادی که خدا داند
خرقه غم و شادی را دانی که که می‌دوزدوین خرقه ز دوزنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷

 

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیندجان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
سر از پی آن باید تا مست بتی باشدپا از پی آن باید کز یار تعب بیند
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پردعقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸

 

چون جغد بود اصلش کی صورت باز آیدچون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید
چون افتد شیر نر از حمله حیز و غروز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید
پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچکپا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید
بگشای به امیدی تو دیده جاویدیتا تابش خورشیدش از عرش فرازآید
چنگا تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹

 

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آیدآن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاندتن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک بارهچون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفتهبا قد به خم رفته در حین به میان آید
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰

 

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آیدوز ماه مرا رنگ و سیمای تو می‌آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می‌بنددشکر به غلامی حلوای تو می‌آید
هر نور که آید او از نور تو زاید اومی مژده دهد یعنی فردای تو می‌آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شدزیرا که از آن خنده رعنای تو می‌آید
هر گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱

 

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌بایدتا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی اوهر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحیتا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جازیرا که در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲

 

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌رویداز بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید
هر جا که نهی پایی از خاک بروید سروز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید
روزی که بپرد جان از لذت بوی توجان داند و جان داند کز دوست چه می‌بوید
یک دم که خمار تو از مغز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳

 

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باداز جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خورتا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردیای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شدحلوا شده کلی حلوات مبارک باد
در خانقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴

 

هر ذره که بر بالا می‌نوشد و پا کوبدخورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
آن را که بخنداند خوش دست برافشاندوان را که بترساند دندان به دعا کوبد
مستست از آن باده با قامت خم دادهاین چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد
این عشق که مست آمد در باغ الست آمدکانگور وجودم را در جهد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵

 

گر ماه شب افروزان روپوش روا داردگیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد
گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بواز خنبش روحانی صد گونه گوا دارد
آن مه چو گریزانه آید سپس خانهلیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد
غم گر چه بود دشمن گوید سر او با منبا مرغ دلم گوید کو دام کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶

 

هر کآتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شدور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
جانیست تو را ساده نقش تو از آن زادهدر ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد
آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشینهر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷

 

عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درددیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد
تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشقکز آتش عشق او تقصیر همی‌درد
تا حال جوان چه بود کان آتش بی‌علتدراعه تقوا را بر پیر همی‌درد
صد پرده در پرده گر باشد در چشمیابروی کمان شکلش از تیر همی‌درد
مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آیداز چنگل تعجیلش تأخیر همی‌درد
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸

 

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازدخوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد
ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تویا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد
ای عقل تو به باشی در دانش و در بینشیا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد
ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابیچیزیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹

 

عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازدور نی مثل کودک تا کعب همی‌بازد
مه رو چو تویی باید ای ماه غلام توتا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد
عاشق چو منی باید کز مستی و بی‌خویشیبا خلق نپیوندد با خویش نپردازد
فارس چو تویی باید ای شاه سوار منکز وهم و گمان زان سو می‌راند و می‌تازد
عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰

 

گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشدچون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد
بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستتبر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد
وان غصه که می‌گویی آن چاره نکردم دیهر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد
خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودااندر پی صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱

 

نومید مشو جانا کاومید پدید آمداومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستتکان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندانکان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستورییوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲

 

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمدبرگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردونکان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویانکان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سوداییکان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳

 

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمدوان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمدچیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمدوان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینهدی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همی‌جستم دی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴

 

نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیندوز سوختگان ره گرمی و طلب بیند
گر سجده کنان آید در امن و امان آیدور بی‌ادبی آرد سیلی و ادب بیند
حکمی که کند یزدان راضی بود و شادانور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند
گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آیدور دل ندهد دل را ویران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۵

 

مستان می ما را هم ساقی ما بایدبا آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گهوالله که کلاه از شه بستاند و برباید
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرمتا شینم و می‌میرم کاین چرخ چه می‌زاید
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی راتا باد نپیماید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۶

 

گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخرور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
گر باده دهی ور نی زان باده دوشینهاز دادن و نادادن بس بی‌خبریم آخر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیراییگر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر
ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ماباری ز شما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی