گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

عشق تو آورد قدح پر ز بلاهاگفتم می می‌نخورم پیش تو شاها
داد می معرفتش آن شکرستانمست شدم برد مرا تا به کجاها
از طرفی روح امین آمد پنهانپیش دویدم که ببین کار و کیاها
گفتم ای سر خدا روی نهان کنشکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها
گفتم خود آن نشود عاشق پنهانچیست که آن پرده شود پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۲

 

دی سحری بر گذری گفت مرا یارشیفته و بی‌خبری چند از این کار
چهره من رشک گل و دیده خود راکرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم کی پیش قدت سرو نهالیگفتم کی پیش رخت شمع فلک تار
گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینتنیست عجب گر بر تو نیست مرا بار
گفت منم جان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲

 

خسرو انجم بگه بام برآمدیا مه خلخ بلب بام برآمد
صبح جمالش بدمید از شب گیسویا شه روم از طرف شام برآمد
سرو گل اندام سمن عارض ما راسبزه بگرد رخ گلفام برآمد
مجلسیان سحری را شب دوشینکام دل از جام غم انجام برآمد
چشمهٔ خورشید درخشان مروقوقت صبوح از افق جام برآمد
کام من این بود که جان بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵۳

 

صبح ازل این طرف بنا گوش ندارد
شام ابد این زلف سیه پوش ندارد
در پله بینایی آشوب شناسان
دریا خطر سینه پر جوش ندارد
از خامشی من جگرخصم دو نیم است
شمشیر شکوه لب خاموش ندارد
بردار کلاه نمدی از سر بی مغز
کاین خوان تهی حاجت سر پوش ندارد
ای شمع ز پیراهن فانوس برون آی
پروانه ما جرات آغوش ندارد
صائب چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی