گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

هاتفی از گوشه میخانه دوشگفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویشمژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه برتا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماستنکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یارروی من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

هین که منم بر در در برگشابستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیستتا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلقباز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک تویراه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشیگفت برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱

 

پیشتر آ پیشتر ای بوالوفااز من و ما بگذر و زوتر بیا
پیشتر آ درگذر از ما و منپیشتر آ تا نه تو باشی نه ما
کبر و تکبر بگذار و بگیردر عوض کبر چنین کبریا
گفت الست و تو بگفتی بلیشکر بلی چیست کشیدن بلا
سر بلی چیست که یعنی منمحلقه زن درگه فقر و فنا
هم برو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲

 

نذر کند یار که امشب تو راخواب نباشد ز طمع برتر آ
حفظ دماغ آن مدمغ بودچونک سهر باید یار مرا
هست دماغ تو چو زیت چراغهست چراغ تن ما بی‌وفا
گر دبه پر زیت بود سود نیستصبح شود گشت چراغت فنا
دعوت خورشید به از زیت توچند چراغ ارزد آن یک صلا
چشم خوشش را ابدا خواب نیستمست کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

چند نهان داری آن خنده راآن مه تابنده فرخنده را
بنده کند روی تو صد شاه راشاه کند خنده تو بنده را
خنده بیاموز گل سرخ راجلوه کن آن دولت پاینده را
بسته بدانست در آسمانتا بکشد چون تو گشاینده را
دیده قطار شترهای مستمنتظرانند کشاننده را
زلف برافشان و در آن حلقه کشحلق دو صد حلقه رباینده را
روز وصالست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴

 

باده ده آن یار قدح باره رایار ترش روی شکرپاره را
منگر آن سوی بدین سو گشاغمزه غمازه خون خواره را
دست تو می‌مالد بیچاره وارنه به کفش چاره بیچاره را
خیره و سرگشته و بی‌کار کناین خرد پیر همه کاره را
ای کرمت شاه هزاران کرمچشمه فرستی جگر خاره را
طفل دوروزه چو ز تو بو بردمی‌کشد او سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

خیز صبوحی کن و درده صلاخیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریزخیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخستجان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگدر فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزنوقت تو خوش ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

داد دهی ساغر و پیمانه رامایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور راپیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسدصبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتابنور ده این گوشه ویرانه را
قاف تویی مسکن سیمرغ راشمع تویی جان چو پروانه را
چشمه حیوان بگشا هر طرفنقل کن آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

لعل لبش داد کنون مر مراآنچ تو را لعل کند مر مرا
گلبن خندان به دل و جان بگفتبرگ منت هست به گلشن برآ
گر نخریدست جهان را ز غممژده چرا داد خدا کاشتری
در بن خانه‌ست جهان تنگ و منگزود برآیید به بام سرا
صورت اقبال شکرریز گفتشکر چو کم نیست شکایت چرا
ساغر بر دست خرامان رسیدفخر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

گر بنخسبی شبی ای مه لقارو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیبچشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منهتا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبستنشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نورسوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

پیش کش آن شاه شکرخانه راآن گهر روشن دردانه را
آن شه فرخ رخ بی‌مثل راآن مه دریادل جانانه را
روح دهد مرده پوسیده رامهر دهد سینه بیگانه را
دامن هر خار پر از گل کندعقل دهد کله دیوانه را
در خرد طفل دوروزه نهدآنچ نباشد دل فرزانه را
طفل کی باشد تو مگر منکریعربده استن حنانه را
مست شوی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

چرخ فلک با همه کار و کیاگرد خدا گردد چون آسیا
گرد چنین کعبه کن ای جان طوافگرد چنین مایده گرد ای گدا
بر مثل گوی به میدانش گردچونک شدی سرخوش بی‌دست و پا
اسب و رخت راست بر این شه طوافگر چه بر این نطع روی جا به جا
خاتم شاهیت در انگشت کردتا که شوی حاکم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

چونک درآییم به غوغای شبگرد برآریم ز دریای شب
خواب نخواهد بگریزد ز خوابآنک بدیدست تماشای شب
بس دل پرنور و بسی جان پاکمشتغل و بنده و مولای شب
شب تتق شاهد غیبی بودروز کجا باشد همتای شب
پیش تو شب هست چو دیگ سیاهچون نچشیدی تو ز حلوای شب
دست مرا بست شب از کسب و کارتا به سحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳

 

بر شکرت جمع مگس‌ها چراستنکته لاحول مگسران کجاست
هر نظری بر رخ او راست نیستجز نظری کو ز ازل بود راست
اسب خسان را به رخی پی بزنعشوه ده ای شاه که این روی ماست
عشوه و عیاری و جور و دغلتو نکنی ور کنی از تو رواست
از تو اگر سنگ رسد گوهرستگر تو کنی جور به از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴

 

خیز که امروز جهان آن ماستجان و جهان ساقی و مهمان ماست
در دل و در دیده دیو و پریدبدبه فر سلیمان ماست
رستم دستان و هزاران چو اوبنده و بازیچه دستان ماست
بس نبود مصر مرا این شرفاین که شهش یوسف کنعان ماست
خیز که فرمان ده جان و جهاناز کرم امروز به فرمان ماست
زهره و مه دف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵

 

پیشتر آ روی تو جز نور نیستکیست که از عشق تو مخمور نیست
نی غلطم در طلب جان جانپیش میا پس به مرو دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافتماه بر کیست که مشهور نیست
پرده اندیشه جز اندیشه نیستترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگسوی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶

 

کار من اینست که کاریم نیستعاشقم از عشق تو عاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کردجز که همین شیر شکاریم نیست
در تک این بحر چه خوش گوهریکه مثل موج قراریم نیست
بر لب بحر تو مقیمم مقیممست لبم گر چه کناریم نیست
وقف کنم اشکم خود بر میتکز می تو هیچ خماریم نیست
می‌رسدم باده تو ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷

 

کیست که او بنده رای تو نیستکیست که او مست لقای تو نیست
غصه کشی کو که ز خوف تو نیستیا طربی کان ز رجای تو نیست
بخل کفی کو که ز قبض تو نیستیا کرمی کان ز عطای تو نیست
لعل لبی کو که ز کان تو نیستمحتشمی کو که گدای تو نیست
متصل اوصاف تو با جان‌هایک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸

 

شیر خدا بند گسستن گرفتساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یاردزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شببرق ز رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کبابعقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر می قهقهه آغاز کردخابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تیربال و پر غصه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹

 

مرغ دلم باز پریدن گرفتطوطی جان قند چریدن گرفت
اشتر دیوانه سرمست منسلسله عقل دریدن گرفت
جرعه آن باده بی‌زینهاربر سر و بر دیده دویدن گرفت
شیر نظر با سگ اصحاب کهفخون مرا باز خوریدن گرفت
باز در این جوی روان گشت آببر لب جو سبزه دمیدن گرفت
باد صبا باز وزان شد به باغبر گل و گلزار وزیدن گرفت
عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰

 

باز به بط گفت که صحرا خوشستگفت شبت خوش که مرا جا خوشست
سر بنهم من که مرا سر خوشستراه تو پیما که سرت ناخوشست
گر چه که تاریک بود مسکنمدر نظر یوسف زیبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشستدوست چو بالاست به بالا خوشست
در بن دریا به تک آب تلخدر طلب گوهر رعنا خوشست
بلبل نالنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱

 

همچو گل سرخ برو دست دستهمچو میی خلق ز تو مست مست
بازوی تو قوس خدا یافت یافتتیر تو از چرخ برون جست جست
غیرت تو گفت برو راه نیسترحمت تو گفت بیا هست هست
لطف تو دریاست و منم ماهیشغیرت تو ساخت مرا شست شست
مرهم تو طالب مجروح‌هاستنیست غم ار شست توام خست خست
ای که تو نزدیکتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲

 

صبر مرا آینه بیماریستآینه عاشق غمخواریست
درد نباشد ننماید صبورکه دل او روشن یا تاریست
آینه جویی‌ست نشان جمالکه رخم از عیب و کلف عاریست
ور کلفی باشد عاریتیستقابل داروست و تب افشاریست
آینه رنج ز فرعون دورکان رخ او رنگی و زنگاریست
چند هزاران سر طفلان بریدکم ز قضا دردسری ساریست
من در آن خوف ببندم تمامچون که مرا حکم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳

 

کیست در این شهر که او مست نیستکیست در این دور کز این دست نیست
کیست که از دمدمه روح قدسحامله چون مریم آبست نیست
کیست که هر ساعت پنجاه باربسته آن طره چون شست نیست
چیست در آن مجلس بالای چرخاز می و شاهد که در این پست نیست
می‌نهلد می که خرد دم زندتا بنگویند که پیوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴

 

قصد سرم داری خنجر به مشتخوشتر از این نیز توانیم کشت
برگ گل از لطف تو نرمی بیافتبر مثل خار چرایی درشت
تیغ زدی بر سرم ای آفتابتا شدم از تیغ تو من گرم پشت
تیغ حجابست رها کن حجاببر رخ من گرم بزن یک دو مشت
وصف طلاق زن همسایه کردگفت به خاری زن خود هشت هشت
گفت چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی