گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴

 

بوی خوشت همره باد صباست
آن چه صبا راست میسر که راست
دوش چو بوی تو به گلزار برد
نالهٔ مرغان سحر خوان بخاست
گل چو نسیم تو شنید از صبا
گفت که این روی بهشت از کجاست
ای گل نو خاسته آگه نه ای
کاین اثر بوی دلارام ماست
دست من و دامن باد صبا
باز پی زلف نگارم چراست
باد کجا لایق سودای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۴

 

قبله ی روحانی ما روی تست
کعبه ی دوجهانی ما کوی تست
گرچه ز شب راه بری نادرست
رهبر ره گم شدگان موی تست
دانش جز وی چه بود ،عقل کل
شیفته ی غمزه ی جادوی تست
پنجه ی عقل من و ما از کجا
مرتبه ی قوت بازوی تست
دولت آن کس که به پیوند عشق
حلق دلش بسته ی گیسوی تست
هان جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۶

 

عقل نه این دید نه آن باز گفت
عشق به من نام و نشان باز گفت
آن چه بدیدم نتوان بازدید
وآن چه شنیدم نتوان باز گفت
عشق فراگوش دلم برد سر
گر سخنی داشت نهان باز گفت
چشم نظر کرد و پذیرفت دل
سامعه بشنید و زبان باز گفت
گر ننهی با دگران در میان
سر نهان خانه ی جان باز گفت
می شنوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۹

 

ایل چیِ بادِ صبا می رسد
پیکِ سلیمان ز کجا می رسد
زهره ندارم که بریدِ صبا
راست بگویم ز کجا می رسد
مُنهیِ عشق است که جبرئیل وار
دم به دم از غیب فرا می رسد
تا به که دادند زمامِ مراد
ورنه به تخصیص که را می رسد
نیک به بد می نرسد بد به نیک
زان که سزا هم به سزا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۸

 

هین که به جان آمده‌ام دست گیر
رحم کن و بار دگر در پذیر
هر چه کنی من نکنم اعتراض
بر من اگر رفت خطایی مگیر
تیغ ز بازوی تو و سر ز من
گردن تسلیم نپیچد اسیر
بس که کمان گوشهٔ ابروی تو
بر دلم از غمزه روان کرد تیر
شد تُتُق سینهٔ من جعبه‌ای
جعبه نکرده‌ست کسی از حریر
بر دل پر آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۵

 

عاشق ازین شیوه نگشته ست کس
خود نه محبّت نه همین است و بس
تا غم دل شرح دهم یک زمان
تا به رخت در نگرم یک نفس
روز نباشد درِ من بی‌رقیب
شب نبود کوچهٔ من بی عسس
گر هوست بر سر من می‌زنند
در سر من جز هوست نیست بس
می‌بدهی تا نکنم بی‌خودی
مهر کنی قند ز دست مگس
بلبل شوریده نباشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۴

 

پیر خرابات به من گفت دوش
ای پسر از خویش مگوی و خموش
گر سر ما داری و پروای ما
ناز مکن درد کش و دُرد نوش
سوخته باید که بود مرد کار
خام بود هرکه نخورده‌ست جوش
ساکن و تن دار و گران بار باش
نی چو سبک مغز برآور خروش
مرد برانداخته دنیا و دین
محرم راز آمد و اسرار پوش
هیچ ندانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۴

 

دستِ من و دامنِ آلِ رسول
هر چه جزین است نیرزد به پول
باطلِ مطلق چو ندارد وجود
هر چه جز از حق نکنم من قبول
من نکنم شکر خداوند را
پس رویِ پیش روانِ جهول
واقفِ سّرِ دل وجانِ من است
آن که برون است ز کنهِ عقول
چون بود از تو به اعادت به می
راست چنان کز پیِ هجران وصول
هر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۵

 

نگسلم از دوست امیدِ وصول
باک ندارم ز رقیبِ فضول
عاقل اگر عیب کند گو بکن
شیفته کی کرد نصیحت قبول
از اثرِ پرتوِ خورشیدِ عشق
خیره بماندند نفوس و عقول
فارغم از فرطِ غلویِ عموم
ایمنم از خوفِ غرورِ جهول
طبع به جز کژ نکند بی نمک
رقص به جز بد نکند بی اصول
خانه راو باش تهی کن که شاه
می رسد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۶

 

ای دلِ شوریده سرِ بُل فضول
بیش مرو در پیِ ردّ و قبول
پای برون می نهی از حّدِ خویش
دست مزن رقص مکن بی اصول
ساکن و آهسته و تن دار باش
زود نگردد متغیّر ملول
خانه ی اوباش تهی کن که شاه
بی خبر آید کند آن جا نزول
پس روِ هادی شو لا حول کن
تا نروی بیش ز دنبالِ غول
دعویِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۰

 

بار دگر عزم سفر می کنم
برگ ره از خون جگر می کنم
می روم از کوی تو گویی مگر
بر سر الماس گذر می کنم
بهتر از این نیست که با بخت خویش
بیش نکوشم چو بتر می کنم
آه که هر بار کنم توبه ای
از سفر و باز ز سر می کنم
راستی آن است کزین نو بهار
توبه کنم روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۲

 

می‌روی ای در دلِ تنگم مقیم
بازنگر از سرِ لطفِ عمیم
مرحمتی کن چه شود گر به ما
باز کنی گوشه‌ی چشمی به نیم
از درم ای ماه درآ تا شود
اخترِ برگشته‌ی من مستقیم
بهر خدا بر منِ‌ مسکین ببخش
تا به عوض کسب کنی حا و جیم
چشمه‌ی خضرست لبت روز و شب
ساخته از دیده‌ی من یا و میم
یادِ صبا تحفه‌ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۶

 

ای دلِ درمانده به حبس وطن
لافِ سرا پرده‌ی بالا مزن
ما و منِ توست حُجُب در میان
این حُجُباتِ من و ما برفکن
ورنی در قطعِ‌طریقِ کمال
نیست حجابی بتر از ما و من
دعویِ‌اخلاص و محبت مکن
پس چو مرایی به ریا جان مکن
یا برو و پس روی او مکن
یا کمِ جان گیر و برستی ز تن
یا به مقاماتِ محبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۹

 

جانِ من و عقلِ من و هوشِ من
هر سه به یک ره شده فرتوشِ من
صاعقۀ عشق درآمد بسوخت
خوابِ من وخوردِ من و توشِ من
بر رهِ امید و ندای نجات
چند بود چشمِ من و گوشِ من
ساقیِ خم خانۀ وحدت کجاست
تا بنهد بر کفِ من نوشِ من
تا نکند دوست نظر ضایع است
سعیِ من و جهدِ من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷۷

 

غمزه ی مست صنم بابلی
زلف پر آشوب بت غنغلی
اینهمه سحر مکن ابلهی
و آن همه دام است مکن غافلی
روی نکو آفت جان و دل است
دل به نکویان مده ار عاقلی
نی غلطم مرتبه ی اهل دل
از چه بلندست از این بی دلی
رو طمع از وصل ببر زان که هست
حاصل بی دل همه بی حاصلی
با تو ندارد سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری