گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۰

 

خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شدنقد امید عمر من در طلب وصال شد
گر نشد اشتیاق او غالب صبر و عقل مناین به چه زیردست گشت آن به چه پایمال شد
بر من اگر حرام شد وصل تو نیست بوالعجببوالعجب آن که خون من بر تو چرا حلال شد
پرتو آفتاب اگر بدر کند هلال رابدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۱

 

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتشهر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بسجز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شدهیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سرگو غم نیکوان مخور تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۶

 

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه راگرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتدفارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منندآتش عشق آن چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۶

 

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلممی‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلیبار دل است همچنان ور به هزار منزلم
ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مروکز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم
بارکشیده جفا پرده دریده هواراه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم
معرفت قدیم را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۷

 

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلممثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستیداروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان منریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال توبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۰

 

چشم که بر تو می‌کنم چشم حسود می‌کنمشکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم
هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنمباورم این نمی‌شود با تو نشسته کاین منم
دامن خیمه برفکن دشمن و دوست گو ببینکاین همه لطف می‌کند دوست به رغم دشمنم
عالم شهر گو مرا وعظ مگو که نشنومپیر محله گو مرا توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۳

 

سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشانصبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان
گر همه خلق را چو من بی‌دل و مست می‌کنیروی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان
طایفه‌ای سماع را عیب کنند و عشق رازمزمه‌ای بیار خوش تا بروند ناخوشان
خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببربی‌خبر است عاقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۱

 

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمانبس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تودست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسیمی‌رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۲

 

هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی اوبینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صباغالیه‌ای بساز از آن طره مشکبوی او
هر کس از او به قدر خویش آرزویی همی‌کنندهمت ما نمی‌کند زو به جز آرزوی او
من به کمند او درم او به مراد خویشتنگر نرود به طبع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۰

 

ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ایحسن تو جلوه می‌کند وین همه پرده بسته‌ای
خاطر عام برده‌ای خون خواص خورده‌ایما همه صید کرده‌ای خود ز کمند جسته‌ای
از دگری چه حاصلم تا ز تو مهر بگسلمهم تو که خسته‌ای دلم مرهم ریش خسته‌ای
گر به جراحت و الم دل بشکستیم چه غممی‌شنوم که دم به دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۹

 

دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بریرسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظرکبر رها نمی‌کند کز پس و پیش بنگری
آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنمسیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری
غایت کام و دولت است آن که به خدمتت رسیدبنده میان بندگان بسته میان به چاکری
روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۲

 

روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بریچون پس پرده می‌روی پرده صبر می‌دری
حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمتکآدمیی ندیده‌ام چون تو پری به دلبری
آینه را تو داده‌ای پرتو روی خویشتنور نه چه زهره داشتی در نظرت برابری
نسخه چشم و ابرویت پیش نگارگر برمگویمش این چنین بکن صورت قوس و مشتری
چون تو درخت دل نشان تازه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۵

 

گر برود به هر قدم در ره دیدنت سریمن نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
تا نکند وفای تو در دل من تغیریچشم نمی‌کنم به خود تا چه رسد به دیگری
خود نبود و گر بود تا به قیامت آزریبت نکند به نیکویی چون تو بدیع پیکری
سرو روان ندیده‌ام جز تو به هیچ کشوریهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۲

 

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسیشمع چنین نیامده‌ست از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود آن که تو یادم آورینقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتردامن از این نظیفتر وصف تو چون کند کسی
خادمه سرای را گو در حجره بند کنتا به سر حضور ما ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۶

 

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی
مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمانور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درممقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی
چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتیعهد وفای دوستان حیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲۲

 

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنیچون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی
ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلانعشق حقیقت است اگر حمل مجاز می‌کنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرودر نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدمقبله اهل دل منم سهو نماز می‌کنی
دی به امید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۴

 

ای که به حسن قامتت سرو ندیده‌ام سهیگر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی
جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهیشیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهیرفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی
شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهیور نکنی اثر کند دود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۱۹

 

صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییتبر در آسمان زنم، حلقهٔ آشناییت
سر به سریر سلطنت، بنده فرو نیاوردگر به توانگری رسد، نوبتی از گداییت
پرده اگر برافکنی، وه که چه فتنه‌ها رودچون پس پرده می‌رود اینهمه دلرباییت
گوشهٔ چشم مرحمت بر صف عاشقان فکنتا شب رهروان شود، روز به روشناییت
خلق جزای بد عمل، بر در کبریای توعرضه همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی