گنجور

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » حاصل عمر

 

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » فریب

 

چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم؟

شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را

گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن

دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری