گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

روشنی طلعت تو ماه نداردپیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانمخوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل منآینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفتچشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داریجانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

بر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابیاز نظر ره روی که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۹

 

یار مرا عارض و عذار نه این بودباغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
عهدشکن گشته‌اند خاصه و عامهقاعده اهل این دیار نه این بود
روح در این غار غوره وار ترش چیستپرورش و عهد یار غار نه این بود
سیل غم بی‌شمار بار و خرم بردطمع من از یار بردبار نه این بود
از جهت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹

 

آه که دلم برد غمزه‌های نگاریشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود خالی از اندوهدرد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک‌هاست روانهخوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاندتا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایشتا که نماند حزین و غوره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰

 

سلمک الله نیست مثل تو یارینیست نکوتر ز بندگی تو کاری
ای دل گفتی که یار غار منست اوهیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبدبر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادستگر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذاردسرکه فروشنده‌ای و غوره فشاری
جوی فراتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۱

 

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدیجان پرانوار همچنانک تو دیدی
از چمن یار صد روان مقدسدر گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینشبی دل و بی‌کار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشتخواجه اسرار همچنانک تو دیدی
صورت منصور دانک بود بهانهبرشده بر دار همچنانک تو دیدی
هست بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲

 

از پگه ای یار زان عقار سماییده به کف ما که نور دیده مایی
زانک وظیفه‌ست هر سحر ز کف تودور بگردان که آفتاب لقایی
هم به منش ده مها مده به دگر کسعهد و وفا کن که شهریار وفایی
در تتق گردها لطیف هلالیوز جهت دردها لطیف دوایی
دور بگردان که دور عشق تو آمدخلق کجااند و تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱

 

اول دفتر به نام ایزد داناصانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدمصورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازیمرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود می‌خورند منعم و درویشروزی خود می‌برند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بدانددر بن چاهی به زیر صخره صما
جانور از نطفه می‌کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳

 

روی تو خوش می‌نماید آینه ماکآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینه صافیخوی جمیل از جمال روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفتاز تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صید بیابان سر از کمند بپیچدما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایر مسکین که مهر بست به جاییگر بکشندش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴

 

سرو چمن پیش اعتدال تو پست استروی تو بازار آفتاب شکسته‌ست
شمع فلک با هزار مشعل انجمپیش وجودت چراغ بازنشسته‌ست
توبه کند مردم از گناه به شعباندر رمضان نیز چشم‌های تو مست است
این همه زورآوری و مردی و شیریمرد ندانم که از کمند تو جسته‌ست
این یکی از دوستان به تیغ تو کشته‌ستوان دگر از عاشقان به تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۶

 

بخت جوان دارد آن که با تو قرینستپیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کنی که قبله چنینست
آینه‌ای پیش آفتاب نهادستبر در آن خیمه یا شعاع جبینست
گر همه عالم ز لوح فکر بشویندعشق نخواهد شدن که نقش نگینست
گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیستگوشه چشمت بلای گوشه نشینست
تا نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۳

 

این که تو داری قیامتست نه قامتوین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کردسینه سپر کرد پیش تیر ملامت
هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمربر نفسی می‌رود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستمباقی عمر ایستاده‌ام به غرامت
سرو خرامان چو قد معتدلت نیستآن همه وصفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۲

 

زنده شود هر که پیش دوست بمیردمرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
هر که ز ذوقش درون سینه صفاییستشمع دلش را ز شاهدی نگزیرد
طالب عشقی دلی چو موم به دست آرسنگ سیه صورت نگین نپذیرد
صورت سنگین دلی کشنده سعدیستهر که بدین صورتش کشند نمیرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۲

 

حسن تو دایم بدین قرار نماندمست تو جاوید در خمار نماند
ای گل خندان نوشکفته نگه دارخاطر بلبل که نوبهار نماند
حسن دلاویز پنجه‌ایست نگارینتا به قیامت بر او نگار نماند
عاقبت از ما غبار ماند زنهارتا ز تو بر خاطری غبار نماند
پار گذشت آن چه دیدی از غم و شادیبگذرد امسال و همچو پار نماند
هم بدهد دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۸

 

چشم خدا بر تو ای بدیع شمایلیار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان می‌روی و باز می‌آییسرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هستروی تو بر قدرت خدای دلایل
قصه لیلی مخوان و غصه مجنونعهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدندهر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۴

 

ما در خلوت به روی خلق ببستیماز همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیموان چه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورندشاید اگر عیب ما کنند که مستیم
مالک خود را همیشه غصه گدازدملک پری پیکری شدیم و برستیم
شاکر نعمت به هر طریق که بودیمداعی دولت به هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص)

 

ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیستدر نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامتلیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسیآمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیستروز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوسبو که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در ستایش اتابک سعدبن ابوبکر بن سعدبن زنگی بن مودود

 

مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عودخادم ایوان بسوز مجمرهٔ عود
قرعهٔ همت برآمد آیت رحمتیار درآمد ز در به طالع مسعود
دوست به دنیا و آخرت نتوان دادصحبت یوسف به از دراهم معدود
وه که ازو جور و تندیم چه خوش آیدچون حرکات ایاز بر دل محمود
روز گلستان و نوبهار چه خسبیخیز مگر پر کنیم دامن مقصود
باغ مزین چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰

 

وه که چه آزار بود من از مهر تو

لیک چو باز آمدی آن همه برداشتی

سر چو برآورد صبح بپوشد گناه

روز همه روز جنگ شب همه شب آشتی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)

 

خسرو من چون به بارگاه برآیدنعره و فریاد از سپاه برآید
عاشق صادق ز خان و مان بگریزدمرد توانگر ز مال و جاه برآید
بر سر کویش نظاره کن که هزارانیوسف مصری ز قعر چاه برآید
صبح چنان صادقست در طلب اوکز هوس روی او پگاه‌برآید
صومعه داران چو …از همگان وافضیحتاه برآید
غمزهٔ او مست و …هر که برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰

 

بد منشانند زیر گنبد گرداناز بدشان چهر جان پاک بگردان
پای بسی را شکسته‌اند به نیرنگدست بسی را ببسته‌اند به دستان
تا خر لنگی فتاده‌است ز سستیتوسن خود را دوانده‌اند بمیدان
جز بدو نیک تو، چرخ می‌ننویسدنیک و بد خویش را تو باش نگهبان
گر ستم از بهر خویش می‌نپسندیعادت کژدم مگیر و پیشهٔ ثعبان
چندکنی همچو گرگ، حمله بمردمچند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

هر که درین دیرخانه مرد یگانه استتا به دم صور مست درد مغانه است
ور به دم صور باهش آید ازین مینیست مبارز مخنث بن خانه است
بر محک دیرخانه ناسره آیدهر که گمان می‌برد که شیر ژیان است
در بن این دیر درس عشق که گویدآنکه ز کونین بی نشان و نشانه است
هر که دلی شاخ شاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

دل ز هوای تو یک زمان نشکیبددل چه بود عقل و وهم جان نشکیبد
هر که دلی دارد و نشان تو یابداز طلب چون تو دلستان نشکیبد
گرچه جهان را بسی کس است شکیباهیچ کسی از تو در جهان نشکیبد
ذرهٔ سودای تو که سود جهان استسود دل آن است کز زیان نشکیبد
گرچه زبان را مجال یاد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

عاشق تو جان مختصر که پسنددفتنه تو عقل بی خبر که پسندد
روی تو کز ترک آفتاب دریغ استدر نظر هندوی بصر که پسندد
روی تو را تاب قوت نظری نیستدر رخ تو تیزتر نظر که پسندد
چون بنگنجد شکر برون ز دهانتاز لب تو خواستن شکر که پسندد
چون نتوان بی کمر میان تو دیدنموی میان تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶

 

بر در حق هر که کار و بار نداردنزد حق او هیچ اعتبار ندارد
جان به تماشای گلشن در حق برخوش بود آن گلشنی که خار ندارد
مست خراب شراب شوق خدا شوزانکه شراب خدا خمار ندارد
خدمت حق کن به هر مقام که باشیخدمت مخلوق افتخار ندارد
تا بتند عنکبوت بر در هر غارپردهٔ عصمت که پود و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار