گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۸

 

به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویتبه این امید من هم چند روزی رفتم از کویت
به راه جستجویت هرکه کمتر می‌کند کوششنمی‌بیند دل وی جز کشش از زلف دلجویت
تو را آن یار می‌سازد که باشد قبله‌اش غیریکند در سجده‌های سهو محراب خود ابرویت
چه میسائی رخ رغبت به پای آن که می‌داندکف پای بت دیگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۹

 

نمی‌گفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویتنمی‌گفتم که خواهد بست همت رختم از کویت
نمی‌گفتم کمند سرکشی بگسل که می‌ترسمدل من زین کشاکش بگسلد پیوند از مویت
نمی‌گفتم نگردان قبلهٔ بد نیتان خود راوگرنه روی می‌گردانم از محراب ابرویت
نمی‌گفتم سخن دربارهٔ بدگوهران کم گوکه دندان می‌کنم یکباره از لعل سخنگویت
نمی‌گفتم بهر کس روی منما و مکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۱۳

 

الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشدبه کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد
الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنونظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد
الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغناتذر و عصمتت را برترین شاخ آشیان باشد
الهی تا هوس باشد کنار و بوس طالب راشه حسن تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۴

 

به خوبی ذره‌ای بودی چه در کوی تو جا کردمبه دامن گرم آتشپاره‌ای اما خطا کردم
منت دادم به کف شمشیر استغنا که افکندیتن اهل وفا در خون ولی بر خود جفا کردم
تو خود آئینه‌ای بودی ولی ماه جمالت رامن از فیض نظر آئینهٔ گیتی نما کردم
بلای خلق بودی اول ای سرو سهی بالامنت آخر بلائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۵

 

منم کز دل وداع کشور امن و امان کردمز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم
منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقترسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم
منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطرتحمل را به آن طاقت شکن خاطرنشان کردم
منم کاویخت چون هجران کمان خویش از دعویبزور صبر جرات در شکست آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۷

 

نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودمولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم
زدند از من حریفان بیشتر لاف خریداریولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم
به سیم و زر طلبکار تو گردیدند اگر جمعیکسی کوشد به جان و سر خریدار تو من بودم
من اول از تو کردم احتراز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۸

 

دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارمدرین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم
به حال مرگ باشد هرکه دور افتد ز غمخواریمن از دلدار دور افتاده‌ام خوش حالتی دارم
از آن کو رخت بستم وز سگ او خواستم همتکنون چون سگ پشیمان نیستم چون همتی دارم
شبم بی‌زلف او صد نیش عقرب نیست در بسترچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۰

 

چراغ خود دگر در بزم او بی‌نور می‌بینمبهشتی دارم اما دوزخی از دور می‌بینم
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم منکه در دستش کمان خشم را پرزور می‌بینم
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازدکه من میل نگه زان نرگس مخمور می‌بینم
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش راز طوفانی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۳

 

کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردنتواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن
کسی هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالیتواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن
کسی هم بوده از دلها اگر نبود اثر پیداتواند تیر عشقش از دل خارا گذر کردن
کسی هم بوده کز عشاق چون یک زنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۵

 

گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه منوزین شهرم سیه‌رو کرده چشم روسیاه من
چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجارخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر اوچرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من
به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان اوکه از پای کسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۶

 

اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای منبگو بیمار عشق من شود یارب فدای من
اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تودگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من
به یاران این وصیت می‌کنم کز تیغ جور توچو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من
به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق توچو گوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۷

 

دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست اینزبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این
گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفشنه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این
به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام کهبه کام آن که جان می‌یابد از مرگم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۵۱

 

قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای اوبه جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گرددمرا دل‌بستگی افزون به زلف دلگشای او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداریکه بیزار است از آزادی خود مبتلای او
جفاکار است لیکن می‌دهد زهر جفاکاریچنان شیرین که از دل می‌برد ذوق وفای او
بلای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۵۳

 

شدم از گریه نابینا چراغ دیدهٔ من کوسیه گزدید بزمم شمع مجلس دیدهٔ من کو
عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری داردنگهدار عنان بخت بر گردیدهٔ من کو
به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدمندیدم یک کران تمکین بت سنجیدهٔ من کو
بود دامن به دست صد خس این گلهای رعنا راگل یکرنگ دامن از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیداشکاری کرده‌ام گم جان شکاری کرده‌ام پیدا
زلیخا طلعتی را رانده‌ام از شهر بند دلبه مصر دلبری یوسف عذاری کرده‌ام پیدا
زمام ناقه محمل نشینی داده‌ام از کفبجای او بت توسن سواری کرده‌ام پیدا
ز سفته گوهری بگسسته‌ام سر رشتهٔ صحبتدر ناسفته گوهر نثاری کرده‌ام پیدا
مهی زرین عصا به چون هلال از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

درخشان شیشه‌ای خواهم می رخشان در و پیداچو زیبا پیکری از پای تا سر جان درو پیدا
صبازان در چو ناید دیده‌ام گوید چه بحرست اینکه هر گه باد ننشیند شود طوفان درو پیدا
سیه ابریست چشمم در هوای هالهٔ خطشعلامتهای پیدا گشتن باران درو پیدا
چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریائیز عکس چین زلفش موج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

که زد بر یاری ما چشم زخمی ای چنین یاراکه روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را
تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پیبسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را
تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردیبه صد شیدائی مجنون من مجنون شیدا را
فرس آهسته ران کاندر پیت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما رابگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را
زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورتملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را
اگر بردار بیدادت بر آریم از زبان آهیبه رسوائی برون زین دار بی‌بنیاد کن ما را
نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازیبی او امتحانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما راگدای کوی توام همچنین مبین ما را
هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملککه بود گرد سجود تو بر جبین ما را
گذر به تربت ما یار کمتر از همه کردگمان بیاری او بود بیش ازین ما را
به دستیاری ما ناید آن مسیح نفساگر بود ید بیضا در آستین ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

اگر دل بر صف مژگان سیاهی می‌زند خود راکه تنها ترک چشمش بر سپاهی می‌زند خود را
ز تابم می‌کشد اکثر نگاه دیر دیر اوکه بر قلب دل من گاه گاهی می‌زند خود را
ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندانچه بر شمشیر مردم کش نگاهی می‌زند خود را
گلی کز جنبش باد صبا آزرده می‌گرددچرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود راچو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را
بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کنکه خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را
من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زدتو عاقل باش و بر تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش راکه زیر ران او بی‌خود به رقص آرد سمندش را
به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بتکند دنبال دام اجل پیچان کمندش را
اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتیبه استقبال یک میدان کمند صید بندش را
ملک ایمن نماند بر فلک چون بر زمین آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

به افسون محو کردی شکوه‌های بیکرانم رابهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را
به نیکی می‌بری نامم ولی چندان بدی با منکه گم می‌خواهی از روی زمین نام و نشانم را
به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با مننمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را
گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازیشدی بیگانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان راسر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را
همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزانشه اشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را
تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرتسر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را
به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستاننهانی عرضهای سر به مهرداد خواهان را
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

برین در می‌کشند امشب جهان‌پیما سمندی رابه سرعت می‌برند از باغ ما سرو بلندی را
غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردونبه صحرا می‌برد از شهر بند صید بندی را
سپهرم مایهٔ بازیچهٔ خود کرده پنداریکه باز از گریه‌ام درخنده دارد نوشخندی را
سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدمدل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را
نمی‌گفتم که آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی