گنجور

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌هاچه شد یارب در این شب‌ها غم تاثیر یارب‌ها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندمز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلب‌ها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی توبه شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لب‌ها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلتببین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی راکه سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را
به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرتکه از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را
تمام مهربانان را به خود نامهربان کردمبه امیدی که سازم مهربان نامهربانی را
چه باشد جادهی ای سرو سرکش در پناه خودتذرو بی‌پناهی قمری بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌هامن و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوشمن و شب‌ها و درد انتظار و دل طپیدن‌ها
نصیحت‌های نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدیچها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اماشبی با او بسر بردم ز وصلش بی‌نصیب اما
مرا بی او شکیبایی چه می‌فرمائی ای همدمشکیب آمد علاج هجر دانم کو شکیب اما
ز هر عاشق رموز عشق مشنو سر عشق گلز مرغان چمن نتوان شنید از عندلیب اما
خورد هر تشنه لب آب از لب مردم فریب اواز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشببه خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردانخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایابود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
شدی دوش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشبشبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرتز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب
دلا بردار از لب مهر خاموشی و با دلبرسخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

شود از باد تا شمشاد گاهی راست گاهی کجبه جلوه سرو قدت باد گاهی راست گاهی کج
ز بهر کندن خارا برای سجدهٔ شیرینشدی در بیستون فرهاد گاهی راست گاهی کج
عجب نبود کز آهم قامتش در پیچ و تاب افتدکه گردد شاخ گل از باد، گاهی راست گاهی کج
تو دی می‌رفتی و هاتف به دنبال تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

گر آن گلبرگ خندان در گلستانی دمی خندددر آن گلشن گلی بر گلبن دیگر نمی‌خندد
ز عشرت زان گریزانم که از غم گریم ایامیدر این محفل به کام دل دمی گر بیغمی خندد


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آیدغنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید
شتابت چیست ای جان از تنم خواهی برون رفتندمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید
تو ای سرو روان تا از کنارم بی‌سبب رفتیشب و روز از دو چشمم اشک حسرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

شبی فرخنده و روزی همایون روزگاری خوشکسی دارد که دارد در کنار خویش یاری خوش
دل از مهر بتان برداشتم آسودم این است ایناگر دارد شرابی مستیی ناخوش خماری خوش
خوشم با انتظار امید وصل یار چون دارمخوش است آری خزانی کز قفا دارد بهاری خوش
بود در بازی عشق بتان، جان باختن، بردنمیان دلربایان است و جانبازان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانشکه داغ تازه‌ای بگذاردم بر دل ز هجرانش
پس از عمری که می‌گردد به کامم یک نفس گردوننمی‌دانم که می‌سازد؟ همان ساعت پشیمانش
چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شدبود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش
ز بی‌تابی همی جویم ز هر کس چارهٔ دردیکه می‌دانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴

 

غم عشق نکویان چون کند در سینه‌ای منزلگدازد جسم و گرید چشم و نالد جان و سوزد دل
دل محمل نشین مشکل درون محمل آسایدهزاران خسته جان افشان و خیزان از پی محمل
میان ما بسی فرق است ای همدرد دم درکشتو خاری داری اندر پا و من پیکانی اندر دل
نه بال و پر زند هنگام جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

مپرس ای گل ز من کز گلشن کویت چسان رفتمچو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم
نبستم دل به مهر دیگران اما ز کوی توز بس نامهربانی دیدم ای نامهربان رفتم
منم آن بلبل مهجور کز بیداد گلچینانبه دل صد خار خار عشق گل از گلستان رفتم
منم آن قمری نالان که از بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

به یک نظاره چون داخل شدی در بزم میخوارانگرفتی جان ز مستان و ربودی دل ز هشیاران
چه حاصل از وفاداری من کان بی‌وفا داردوفا با بی‌وفایان، بی‌وفائی با وفاداران
تویی کافشاند و ریزد به کشت دوست و دشمنسموم قهر تو اخگر سحاب لطف تو باران
به جان و دل تو را هر سو خریداری بود چون منبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

بود مه روی آن زیبا جوان چارده سالهولی ماهی که دارد گرد خویش از مشک‌تر هاله
خدا را رحمی از جور و جفایت چند روز و شبزنم فریاد و گریم خون کشم آه و کنم ناله


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

کجایی در شب هجران که زاری‌های من بینیچو شمع از چشم گریان اشکباری‌های من بینی
کجایی ای که خندانم ز وصلت دوش می‌دیدیکه امشب گریه‌های زار و زاری‌های من بینی
کجایی ای قدح‌ها از کف اغیار نوشیدهکه از جام غمت خونابه خواری‌های من بینی
شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهاننشینی با من و شب زنده‌داری‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

دو چشمم خون فشان از دوری آن دلستانستیکه لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبر فشانستی
چسان خورشید رویت را مه تابان توان گفتنکه از روی تو تا ماه از زمین تا آسمانستی
حرامم باد دلجویی پیکانش اگر نالمز زخم ناوکی کز شست آن ابرو کمانستی
غمش گفتم نهان در سینه دارم ساده‌لوحی بینکه این سر در جهان فاش است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

صبوری کردم و بستم نظر از ماه سیماییکه دارد چون من بیتاب هر سو ناشکیبایی
به حسرت زین گلستان با صد افغان رفتم و بردمبه دل داغ فراق لاله‌رویی سرو بالایی
به ناکامی دو روز دیگر از کوی تو خواهم شدبه چشم لطف بین سوی من امروزی و فردایی
به کام دل چو با اغیار می نوشی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

دل زارم بود در صیدگاه عشق نخجیریکه بر وی هر زمان ابرو کمانی می‌زند تیری


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیداعیان شد رشحهٔ خون از شکاف جوشن دارا
دم روح‌القدس زد چاک در پیراهن مریمنمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
میان روضهٔ خضرا روان شد چشمهٔ روشنکنار چشمهٔ روشن برآمد لالهٔ حمرا
ز دامان نسیم صبح پیدا شد دم عیسیز جیب روشن فجر آشکارا شد کف موسی
درافشان کرد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲

 

نسیم صبح عنبر بیز شد بر تودهٔ غبرازمین سبز نسرین‌خیز شد چون گنبد خضرا
ز فیض ابر آزاری زمین مرده شد زندهز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا
صبا پر کرد در گلزار دامان از گل سوریهوا آکنده در جیب و گریبان عنبر سارا
عبیر آمیخت از گیسوی مشکین سنبل پرچینگلاب افشاند بر چشم خمارین نرگس شهلا
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حواغرض ذات همایون تو از دنیا و مافیها
طفیلت در وجود ارض و سماء عالی و سافلکتاب آفرینش را به نام نامیت طغرا
رخ از خواب عدم ناشسته بود آدم که فرق تومکلل شد به تاج لافتی و افسر لولا
شد از دستت قوی دین خدا آیین پیغمبرشکست از بازویت مقدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶

 

رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشنعبیرآمیز گردان جیب و عنبربیز کن دامن
نخست از گرد کلفت پیکر سیمین روحانیمصفا ساز در گلشن به آب چشمهٔ روشن
به نازک تن بپوش آنگه حریر از لالهٔ حمرابه روی یکدگر چون شاهد گل هفت پیراهن
ز رنگین لاله‌ها گلگون قصب درپوش بر پیکرز گلگون غنچه‌ها رنگین حلی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸

 

حبذا شهری که سالار است در وی سروریعدل‌پرور شهریاری دادگستر داوری
شهری آبش جانفزا ملکی هوایش دلگشاشهریارش دلنوازی والیش جان پروری
شهری از قصر جنان و باغ جنت نسخه‌ایشهریاری لطف و انعام خدا را مظهری
روضهٔ خاکش عبیر و روح‌پرور روضه‌ایسروری در وی امیری عدل‌پرور سروری
چیست دانی نام آن شهر و کدام آن شهریارکین دو را در زیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۷

 

دریغ از حاجی ابراهیم آن دانای روشندلکه زاد از مادر ایام با ایمان و دین توام
دریغ و درد از آن شمع سحر خیزان که بود او رادلی پر آتش از ترس خدا و دیدهٔ پرنم
هزار افسوس از آن نخل برومند ثمرپرورکه در باغ جهانش قامت از باد اجل شد خم
گرفتش دل ازین تنگ آشیان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی