گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

اگر در جلوه میری سمند باد جولانرابفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدانرا
مکن عیب تهی دستان که در بازار سرمستانگدا باشد که بفروشد بجامی ملک سلطانرا
چرا از کعبه برگردم که گر خاری بود در رهبرآرم آه و در یکدم بسوزانم مغیلانرا
اگرهمچون خضر خواهی که دایم زنده‌دل باشیروان در پای جانان ریز اگر دستت دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

چه بادست اینکه می‌آید که بوی یار ما داردصبا در جیب گوئی نافهٔ مشک ختا دارد
بطرف بوستان هرکس بیاد چشم می‌گونشمدام ار می نمی‌نوشد قدح بر کف چرا دارد
چو یار آشنا از ما چنان بیگانه می‌گرددشود جانان خویش آنکس که جانی آشنا دارد
از آن دلبستگی دارد دل ما با سر زلفشکه هرتاری ز گیسویش رگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳

 

حدیث آرزومندی جوابی هم نمی‌ارزدخمار آلوده‌ئی آخر شرابی هم نمی‌ارزد
خرابی همچو من کو مست در ویرانها گردداگر گنجی نمی‌ارزد خرابی هم نمی‌ارزد
سزد چون دعد اگر هر دم برآرم بی رباب افغانکه این مجلس که من دارم ربابی هم نمی‌ارزد
گدائی کو کند دائم دعای دولت سلطانگر انعامی نمی‌شاید ثوابی هم نمی‌ارزد
بدین توسن کجا یارم که با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲

 

مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شدبده صبری درین کارم که کار از دست بیرون شد
نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینشدلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد
شکنج افعی زلفش که با من مهره می‌بازدبریزم مهره مهر ار چه ما را ز دست بیرون شد
من آنگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶

 

تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشینددلم را دل نمی‌آید که بی جانانه بنشیند
ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزدکه کس با شمع نتواند که بی پروانه بنشیند
دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه‌اش حاصلچنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند
اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویمبخلوت کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷

 

شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بودکه مجلس با وجود او بهشت جاودانی بود
عقیقش از لطافت در قدح چون عکس می‌افکندمی اندر جام یاقوتی تو گوئی لعل کانی بود
جهان چونروز روشن بود بر چشمم شب تاریتو گوئی شمع رخسارش چراغ آسمانی بود
ز آه و اشک میگونم شبی تا روز در مجلسسماع ارغنونی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰

 

سری بالعیس اصحابی ولی فی العیس معشوقالا یا راهب الدیر فهل مرت بک النوق
فتاده ناقه در غرقاب از آب چشم مهجورانوفوق النوق خیمات و فی الخیمات معشوق
سزد گردست گیریدم که کار از دست بیرون شداخلائی اغیثونی وثوب الصبر ممزوق
مقیم از گلشن طبعم نسیم شوق می‌آیدومن راسی الی رجلی حدیث العشق منموق
کجا از روضهٔ رضوان چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱

 

ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستموگر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم
کنون کز پای می‌افتم ز مدهوشی و سرمستیبجز ساغر کجا گیرد کسی از همدمان دستم
اگر مستان مجلس را رعایت می‌کنی ساقیازین پس بادهٔ صافی بصوفی ده که من مستم
منه پیمانه را از دست اگر با می سری داریکه من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۳

 

من آن مرغ همایونم که باز چتر سلطانممن آن نوباوهٔ قدسم که نزل باغ رضوانم
چو جام بیخودی نوشم جهانرا جرعه دان سازمچو در میدان عشق آیم فرس برآسمان رانم
چراغ روز بنشیند شب ار چون شمع برخیزمز مهرم آستین پوشد مه ار دامن برافشانم
ز معنی نیستم خالی بهر صورت که می‌بینمبصورت نیستم مایل بهر معنی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۸

 

مدام آن نرگس سرمست را در خواب می‌بینمعجب مستیست کش پیوسته در محراب می‌بینم
اگر خط سیه کارش غباری دارد از عنبرچرا آن زلف عنبربیز را در تاب می‌بینم
اگر چه واضع خطست این مقلهٔ چشممولیکن پیش یاقوتت ز شرمش آب می‌بینم
دلم همچون کبوتر در هوا پرواز می‌گیردچو تاب و پیچ آن گیسوی چون مضراب می‌بینم
نسیم خلد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶

 

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیدارانچو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران
ترا بر اشک چون باران من گر خنده می‌آیدعجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران
چو فرهاد گرفتاران بگوشت می‌رسد هرشبچه باشد گر رسی روزی بفریاد گرفتاران
طبیب ار بیندت در خواب کز رخ پرده برداریز شوق چشم رنجورت بمیرد پیش بیماران
الا ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۵

 

بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردنولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن
قلم پوشیده می‌رانم که اسرارم نهان مانداگر چه آتش سوزان به نی نتوان نهان کردن
مزن بلبل دم از نسرین که در خلوتگه رامینچو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردن
مگو از دنیی و عقبی اگر در راه عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱

 

زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردنکه وصف آتش سوزان به نی مشکل توان کردن
در آن حضرت که باد صبح گردش در نمی‌یابددمادم قاصدی باید ز خون دل روان کردن
شبان تیره از مهرش نبینم در مه و پروینکه شرط دوستی نبود نظر در این و آن کردن
مرا ماهیت رویش چو شد روشن بدانستمکه بی وجهست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳

 

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکینمگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین
اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن بویمخلایق را گمان افتد که فردوسست و حور العین
چو آن جادوی بیمارش که خون خوردن بود کارشندیدم ناتوانی را کمان پیوسته بر بالین
مرا گر داستان نبود هوای گلستان نبودکه بی ویس پری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۳

 

زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیدهمرا صد چشمه در چشم و ترا صد دیده در دیده
نکرده در جهان کامی به جز وصلت تمنا دلندیده بر فلک روزی چو رخسارت قمر دیده
من از آن گوی سیمینت چو چوگان گشته سرگشتهوزان چوگان مشکینت بسر چون گوی گردیده
کنار از من چه می‌جوئی بیا بنگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱

 

زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابیمرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی
تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از خانهکه بر نیل و نمک پوشد قبای موج سیمابی
اگر عناب دفع خون کند از روی خاصیتکنارم از چه رو گردد ز خون دیده عنابی
ز شوق سیب سیمینت سرشکم بر رخ چون زربدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲

 

کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودیگهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی
از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداندکه او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی
نمی‌دانم که بر برج که امشب آشیان داردبدام آوردمی او را مرا گر زانکه کس بودی
چنان سرمست می‌گشتم ز آوازش که در شبهاکه یاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۸

 

میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازیمکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی
همان بهتر که باز آئی از این پرواز بی‌حاصلکه کبک خسته نتواند که با بازان کند بازی
چو می‌سوزیم و می‌سازیم همچون عود در چنگتچرا ای مطرب مجلس دمی با ما نمی‌سازی
چه باشد چون من نالان بضربت گشته‌ام قانعاگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۰

 

سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازیهزار آوا شود مرغ سحر خوان از خوش آوازی
بده آبی و از مستان بیاموز آتش انگیزیبزن دستی و از رندان تفرج کن سراندازی
ز پیمان بگذر ای صوفی و درکش بادهٔ صافیکه آن بهتر که مستانرا کند پیمانه دمسازی
درین مدت که از یاران جدا گشتیم و غمخوارانتوئی ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۵

 

تو چون قربان نمی‌گردی کجا همکیش ما باشیبترک خویش و بیگانه بگو تا خویش ما باشی
اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردیوگر زخمت شود مرهم روان ریش ما باشی
حیات جاودان یابی اگر در راه ما میریبرآری نام سلطانی اگر درویش ما باشی
تو چون جانی همان بهتر که از ما سیر برنائیتو چون شمعی چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳

 

حریفان مست و مدهوشند و شادروان خراب از میمن از بادام ساقی مست و مستان مست خواب از می
چنان کز ابر نیسانی نشیند ژاله بر لالهسمن عارض پدید آید ز گلبرگش گلاب از می
تنش تابنده در دیبا چو می در ساغر از صفوترخش رخشنده در برقع چو آتش در نقاب از می
شب تاری تو پنداری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳

 

دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانیکه جانرا انس ممکن نیست با این جن انسانی
در آن مجلس چو مستانرا ز ساغر سرگران بینیسبک رطل گران خواه از سبک روحان روحانی
سماع انس می‌خواهی بیا در حلقهٔ جمعیکه در پایت سرافشانند اگر دستی برفشانی
چرا باید که وامانی بملبوسی و ماکولیاگر مرد رهی بگذر ز بارانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی