گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

کشیدم رنج بسیاری دریغابه کام من نشد کاری دریغا
به عالم، در که دیدم باز کردمندیدم روی دلداری دریغا
شدم نومید کاندر چشم امیدنیامد خوب رخساری دریغا
ندیدم هیچ گلزاری به عالمکه در چشمم نزد خاری دریغا
مرا یاری است کز من یاد ناردکه دارد این چنین یاری؟ دریغا
دل بیمار من بیند نپرسدکه چون شد حال بیماری؟ دریغا
شدم صدبار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

ندیدم در جهان کامی دریغابماندم بی‌سرانجامی دریغا
گوارنده نشد از خوان گیتیمرا جز غصه‌آشامی دریغا
نشد از بزم وصل خوبرویاننصیب بخت من جامی دریغا
مرا دور از رخ دلدار دردی استکه آن را نیست آرامی دریغا
فرو شد روز عمر و بر نیامداز آن شیرین لبش کامی دریغا
درین امید عمرم رفت کاخر:کند یادم به پیغامی دریغا
چو وادیدم عراقی نزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

عراقی بار دیگر توبه بشکستز جام عشق شد شیدا و سرمست
پریشان سر زلف بتان شدخراب چشم خوبان است پیوست
چه خوش باشد خرابی در خراباتگرفته زلف یار و رفته از دست
ز سودای پریرویان عجب نیستاگر دیوانه‌ای زنجیر بگسست
به گرد زلف مهرویان همی گشتچو ماهی ناگهان افتد در شست
به پیران سر، دل و دین داد بر بادز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

کی از تو جان غمگینی شود شاد؟کی آخر از فراموشی کنی یاد؟
نپندارم که هجرانت گذاردکه از وصل تو دلتنگی شود شاد
چنین دانم که حسنت کم نگردداگر کمتر کند ناز تو بیداد
ز وصل خود بده کام دل منکه از بیداد هجر آمد به فریاد
بیخشای از کرم بر خاکساریکه در روی تو عمرش رفت بر باد
نظر کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

بیا، کاین دل سر هجران نداردبجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردانکه خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرمکه بی‌تو زندگانی آن ندارد
چگونه بی‌تو بتوان زیست آخر؟که بی‌تو زیستن امکان ندارد
بمردم ز انتظار روز وصلتشب هجران مگر پایان ندارد؟
بیا، تا روی خوب تو ببینمکه مهر از ذره رخ پنهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

نگارا، بی‌تو برگ جان که دارد؟دل شاد و لب خندان که دارد؟
به امید وصالت می‌دهم جانوگرنه طاقت هجران که دارد؟
غم ار ندهد جگر بر خوان وصلتدل درویش را مهمان که دارد؟
نیاید جز خیالت در دل منبجز یوسف سر زندان که دارد؟
مرا با تو خوش آید خلد، ورنهغم حور و سر رضوان که دارد؟
همه کس می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟سر کفر و غم ایمان که دارد؟
اگر عشق تو خون من نریزدغمت را هر شبی مهمان که دارد؟
دل من با خیالت دوش می‌گفت:که این درد مرا درمان که دارد؟
لب شیرین تو گفتا: ز من پرسکه من با تو بگویم: کان که دارد؟
مرا گفتی که: فردا روز وصل استامید زیستن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸

 

نخستین باده کاندر جام کردندز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب راشراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در دادشراب عاشقانش نام کردند
ز بهر صید دل‌های جهانیکمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بودبهم کردند و عشقش نام کردند
سر زلف بتان آرام نگرفتز بس دل‌ها که بی‌آرام کردند
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

نگارا، جسمت از جان آفریدندز کفر زلفت ایمان آفریدند
جمال یوسف مصری شنیدی؟تو را خوبی دو چندان آفریدند
ز باغ عارضت یک گل بچیدندبهشت جاودان زان آفریدند
غباری از سر کوی تو برخاستوزان خاک آب حیوان آفریدند
غمت خون دل صاحبدلان ریختوزان خون لعل و مرجان آفریدند
سراپایم فدایت باد و جان همکه سر تا پایت را جان آفریدند
ندانم با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

نگارینی که با ما می‌نپایدبه ما دلخستگان کی رخ نماید؟
بیا، ای بخت، تا بر خود بموییمکه از ما یار آرامی نماید
اگر جانم به لب آید عجب نیستبه حیله نیم جانی چند پاید؟
به نقد این لحظه جانی میکن ای دلشب هجر است، تا فردا چه زاید؟
مگر روشن شود صبح امیدممگر خورشید از روزن برآید
دلم را از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

مرا، گرچه ز غم جان می‌برآیدغم عشقت ز جانم خوشتر آید
درین تیمار گر یک دم غم تونپرسد حال من، جانم برآید
مرا شادی گهی باشد درین غمکه اندوه توام از در در آید
مرا یک ذره اندوه تو خوشترکه یک عالم پر از سیم و زر آید
اگرچه هر کسی از غم گریزدمرا چون جان ، غم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

گهی درد تو درمان می‌نمایدگهی وصل تو هجران می‌نماید
دلی کو یافت از وصل تو درمانهمه دشوارش آسان می‌نماید
مرا گه گه به دردی یاد می‌کنکه دردت مرهم جان می‌نماید
بپرس آخر که: بی تو چونم، ای جان،که جانم بس پریشان می‌نماید
مرا جور و جفا و رنج و محنتغمت هردم دگرسان می‌نماید
ز جان سیر آمدم بی‌روی خوبتجهان بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

مرا درد تو درمان می‌نمایدغم تو مرهم جان می‌نماید
مرا، کز جام عشقت مست باشموصال و هجر یکسان می‌نماید
چو من تن در بلای عشق دادمهمه دشوارم آسان می‌نماید
به جان من غم تو، شادمان باد،هر آن لطفی که بتوان می‌نماید
اگر یک لحظه ننماید مرا سوزدگر لحظه دو چندان می‌نماید
دلم با اینهمه انده، ز شادیبهار و باغ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

مبند، ای دل، به جز در یار خود دلامید از هر که داری جمله بگسل
ز منزلگاه دونان رخت بربندورای هر دو عالم جوی منزل
برون کن از درون سودای گیتیازین سودا به جز سودا چه حاصل؟
منه دل بر چنین محنت سراییکه هرگز زو نیابی راحت دل
دل از جان و جهان بردار کلینخست آنگه قدم زن در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟اگر با من خوشستی غمگسارم
به آب دیده دست از خود بشویمکنون کز دست بیرون شد نگارم
نگارا، بر تو نگزینم کسی راتویی از جمله خوبان اختیارم
مرا جانی، که می‌دارم تو را دوستعجب نبود که جان را دوست دارم
مرا تا کار با زلف تو باشدپریشان‌تر ز زلف توست کارم
مرا کرامگه زلف تو باشدببین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳

 

چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟اگر در من نگه کردی نگارم
بدیدی گر فراقش چونم آخربپرسیدی دمی حال فگارم
نکرد آن دوست از من یاد روزیبه کام دشمنان شد روزگارم
چرا خواهد به کام دشمنانمچو می‌داند که او را دوست دارم؟
عزیزی بودم اول بر در اوعزیزان، بنگرید: آخر چه خوارم؟
فرو شد روز من بی‌مهر رویشچو شب تیره شده است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵

 

نگارا، بی‌تو برگ جان ندارمسر کفر و غم ایمان ندارم
به امید خیالت می‌دهم جانوگرنه طاقت هجران ندارم
مرا گفتی که: فردا روز وصل استامید زیستن چندان ندارم
دلم دربند زلف توست، ورنهسر سودای بی‌پایان ندارم
نیاید جز خیالت در دل منبخر یوسف، سر زندان ندارم
غمت هر لحظه جان می‌خواهد از منچه انصاف است؟ چندین جان ندارم
خیالت با دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

من آن قلاش و رند بی‌نوایمکه در رندی مغان را پیشوایم
گدای درد نوش می پرستمحریف پاکباز کم دغایم
ز بند زهد و قرابی برستمنه مرد زرق و سالوس و ریایم
ردا و طیلسان یکسو نهادمهمه زنار شد بند قبایم
مگر خاکم ز میخانه سرشتندکه هر دم سوی میخانه گرایم؟
کجایی، ساقیا، جامی به من دهکه یک دم با حریفان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱

 

ز غم زار و حقیرم، با که گویم؟ز غصه می‌بمیرم، با که گویم؟
ز هجر یار گریانم، ندانمکه دامان که گیرم؟ با که گویم؟
ز جورش در فغانم، چند نالم؟گذشت از حد نفیرم، با که گویم؟
مرا از خود جدا دارد نگاریکه نیست از وی گزیرم، با که گویم؟
به بوی وصل او عمرم به سر شدفراقش کرد پیرم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

ز دلتنگی به جانم با که گویم؟ز غصه ناتوانم، با که گویم؟
ز تنهایی ملولم، چند نالم؟ز بی‌یاری به جانم، با که گویم؟
به عالم در، ندارم غمگسارینمی‌دارم، ندانم با که گویم؟
ز غصه صدهزاران قصه دارمولی پیش که خوانم؟ با که گویم؟
چو مرغ نیم بسمل در غم یارمیان خون تپانم، با که گویم؟
فتاده چون بود در دام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

بیا، ای دیده، تا یک دم بگرییمنیم چون خوشدل و خرم بگرییم
دمی بر جان پر حسرت بموییمزمانی بر دل پر غم بگرییم
گهی از درد بی‌درمان بنالیمگهی از زخم بی‌مرهم بگرییم
دل ما مرد، بر تن خوش بموییمچو عیسی رفت، بر مریم بگرییم
چو کار از دست رفت، این گریهٔ ماندارد هیچ سودی، هم بگرییم
خوشا آن دم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

بگذر ای غافل ز یاد این و آنیاد حق کن تا بمانی جاودان
تا فراموشت نگردد غیر حقدر حقیقت نیستی ذاکر، بدان
چون فراموشت شد آنچه دون استذاکری، گرچه بجنبانی زبان
خود نیابی چاشنی ذکر دوستتا کنی یاد خود و سود و زیان
چون ز خود وز یاد خود فازغ شویشاهد مذکور گردی بی گمان
بگذری از ذکر اسماء و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

نگارا، گر چه از ما برشکستیز جانت بنده‌ام، هر جا که هستی
ربودی دل ز من، چون رخ نمودیشکستی پشت من، چون برشکستی
چرا پیوستی، ای جان، با دل من؟چو آخر دست، از من می‌گسستی
ز نوش لب چو مرهم می‌ندادیز نیش لب چرا جانم بخستی؟
ز بهر کشتنم صد حیله کردیچو خونم ریختی فارغ نشستی
اگر چه یافتی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟که ناگه دامن از من درکشیدی
چه افتادت که از من برشکستی؟چرا یکبارگی از من رمیدی؟
به هر تردامنی رخ می‌نماییچرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟
تو را گفتم که: مشنو گفت بد گویعلی‌رغم من مسکین شنیدی
مرا گفتی: رسم روزیت فریادعفا الله نیک فریادم رسیدی!
دمی از پرده بیرون آی، باریکه کلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴

 

چه کردم؟ دلبرا، از من چه دیدی؟که کلی از من مسکین رمیدی
چه افتادت که از من سیر گشتی؟چرا یک بارگی از من بریدی؟
من از عشقت گریبان چاک کردمتو خوش خوش دامن از من در کشیدی
نگویی تا چه بد کرد بجایت؟که روی نیکو از من در کشیدی
بسی گفتم که: مشنو گفت دشمنعلی رغم من مسکین شنیدی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی